ناگفته های هاشمی از جلسه شبانه با امام درباره عزل آیت الله منتظری
کد خبر : ۴۷۵۷۶
من و آقایان خامنهای، اردبیلی و مشكینی رفتیم. امام معمولاً از مغرب كسی رانمیپذیرفتند. گفتیم: با این نامه حتی بعضیها اقدام به كشتن ایشان میكنند.
بخش دوم گفتگوی مشروح آینده با ایت الله هاشمی رفسنجانی عمدتا به موضوع آیت الله منتظری اختصاص دارد. در این بخش از گفتگو آیت الله هاشمی هنگام تعریف خاطرات شیرین خود با آیت الله منتظری خندان می شد و زمان پرداختن به موضوع عزل ایشان و ناراحتی امام به شدت متاثر می گردید.
اگرچه نكات كوتاهی از این گفتگو توسط دفتر ایشان مناسب انتشار تشخیص داده نشد، اما بخشی از حوادث برای نخستین بار منتشر می گردد:
من در حوزه علمیه قم، شاگرد ایشان بودم. به علاوه خیلی رفیق بودیم. پس از تبعید امام با هم در یك سازمان مخفی كار میكردیم كه بعدها از همان تشكیلات جامعه مدرسین تشكیل شد. جمع یازده نفر ما، یك اجتماع به كلی سّری داشتیم كه در پوشش اصلاح حوزه مسائل سیاسی را بررسی میكردیم.
آقای منتظری در آن جمع رئیس ما بود. واقعاً هم برای همدیگر اصحاب سر بودیم و هم دوستیهای ما از حد شاگرد و استاد گذشته بود. رفاقت ما خیلی عمیق بود. در زمان رژیم پهلوی یك بار ایشان از ما دعوت كرده بود كه باهم به منطقه كوهرنگ برویم. تازه سد و تونل اول را ساخته بودند.
كوهرنگ نزدیك نجفآباد است. تابستانی از ما چند نفر دعوت كرد كه چند روز میهمان ایشان بودیم. از آقایان حجتیها كه با ایشان قوم و خویش بودند، یك ماشین جیپ گرفته بودند و رفتیم. از نجفآباد كه حركت كردیم، ایشان ماشین را پر از وسایل موردنیاز مانند میوه، شیرینی و احتیاجات دیگر كرده بود. ما ایشان را "حضرت آیتالله" صدا میكردیم. هنوز جوان بودند و شوخی میكردیم. به تدریج آذوقهها داشت تمام میشد كه گفتیم از الان "حجت الاسلام" هستید. در ادامه سفر كه مضیقهها بیشتر شد، ایشان "ثقهالاسلام" شد. وقتی به نجف آباد برگشتیم. گفتیم. "عماد الاعلام" هستید. این قدر صمیمی بودیم.
در یك سفر دیگر كه ایشان گرفتار افسردگی شده بودند، گویا شكنجههای سبعانه فرزندشان، شهید محمد منتظری در زندان و عوامل دیگر ایشان را رنج میداد. من ماشین پژو داشتم. آقای مروارید هم گویا مخفی زندگی میكرد و تحت تعقیب بود. فكر كردیم سفری به شمال برویم برای تجدید روحیه. از كرج كه حركت كردیم، با آقای منتظری قرار گذاشتیم در این سفر خردهگیری و اعتراض نكنند. من راننده بودم، ولی ایشان نتوانستند خودداری كنند و خردهگیریهای زیادی داشتند. ما میشمردیم، به مقصد كه رسیدیم (منزل آقای جعفری گیلانی در حومه رودسر) به حدود چهارصد نق رسیده بود. یك بار ماشین به دیوار پلی در مسیر خورد و مجبور شدیم ساعتی در تعمیرگاه باشیم كه در آنجا اوج اعتراضها بود.
در دوران مبارزه سه سال با هم در یك زندان بودیم. آقای لاهوتی خیلی سربهسر آقای منتظری میگذاشت. در آن جمع با علمایی كه در اوین بودند، خوش رفتاری میشد. دست ما باز بود. ملاقات، كتاب و مطالعه هم داشتیم. آقای منتظری گفت چون مبسوط الید هستیم، نماز جمعه واجب است. ایشان دو سه نمازجمعه را خواند و ما هم اقتدا كردیم و بعد هم ساواك جلوگیری كرد.
در خطبههای ایشان حرفهای قابل نقد زیادی بود. آقای لاهوتی هم منظره نماز و خطبههای ایشان را در قالب لطیفه در جلسات شبانه زندان تعریف میكرد. خیلی شیرین بود.
در زندان فهمیدیم كه ایشان هفت ماهه به دنیا آمده. معمولاً خیلی زود تصمیم میگرفتند. تعجب كردیم كه رازش برای ما كشف شد.
...در موقع عزل مسائل شكل دیگری پیدا كرد. ایشان به خاطر مباحث دیگر اشكالاتی داشت. زود قضاوت میكرد و با مردم مطرح میكرد. نائب امام بود و موقعیت بالایی داشت. همه فكر میكردند به زودی رهبر میشود. احساس تكلیف میكرد و اشكالات را در مصاحبهها میگفت و انتقاد میكرد. یكی از حرفهای ما به ایشان این بود كه درست نیست شما همه انتقادها را علنی كنید. افرادی به ملاقات ایشان میرفتند و خبر تلخی میدادند، چند ساعت بعد از زبان ایشان به رسانهها میآمد. خیلی از آن حرفها درست نبود. شنیدهها را مطرح میكرد.
مسئله دوم اطرافیان ایشان بود. آقای سیدمهدی قبل از انقلاب از مبارزین بود، ولی تند و افراطی بود. آقای منتظری خیلی از آقای سید مهدی تعریف میكرد...آیتالله خامنهای سید مهدی هاشمی را به عنوان مسئول نهضتهای خارج از كشور منصوب كرده بودند.
وزارت اطلاعات گزارشهایی به امام میداد. میدانستیم آقای منتظری زندانی شدن سید مهدی را تحمل نمیكند. فكر میكردیم اگر به عنوان سفیر به خارج از كشور برود، از بیت دور میشود.
به هر حال پیشنهاد دادیم و آنها جواب دادند كه میخواهند سید مهدی را تبعید كنند. ملاحظاتی داشتیم. به امام هم گفتیم. ولی ایشان كه همه حرفهای ما را قبول نمیكردند. وزارت اطلاعات گزارشهایی به امام میداد. بعدها از خانم امام شنیدیم كه امام با خواندن آن گزارشها عصبانی میشدند.
چه استدلالی برای حضرت امام میآورید كه عزل نشود؟
در نقطه جوش زمان عزل ایشان كه یادم است، این بود كه مجلس خبرگان را داشتیم. احمد آقا نامهای را به من داد و گفت: امام میگویند شما و آقای خامنهای این نامه را برای آقای منتظری ببرید. نامه خیلی تند بود.
همان نامه مشهور 6 فروردین را؟
بله. قرار بود منتشر نشود كه گویا بعدها در جاهایی منتشر شد.
تند بودن از نظر شما یعنی چه؟ نامه را دیده اید؟
اگر منتشر میشد، آقای منتظری خیلی آسیب میدیدند. من و آیتالله خامنهای به حاج احمد آقا گفتیم لازم نیست به عنوان پیك نامه عمل كنیم. میتوانند در یك پاكت سربسته به هر كسی بدهند كه ببرند. ایشان هم به امام گفت كه قبول كرده بودند.
در همین فاصله احمد آقا اطلاع دادند كه امام نامه را به رادیو دادند تا بخوانند. همان موقع در دفترم در مجلس جلسه هیأت رئیسه مجلس خبرگان را داشتیم كه آیات خامنهای، اردبیلی، مشكینی، مؤمن، طاهری خرمآبادی و امینی جمع بودند. به احمد آقا گفتیم: به رادیو بگویند فعلاً نامه را نخوانند تا ما پیش امام بیاییم.
همه نیامدند. فكر میكنم من و آقایان خامنهای، موسوی اردبیلی و مشكینی رفتیم. ساعت 9 رسیدیم. امام هم معمولاً از مغرب به بعد كسی را نمیپذیرفتند. برای استراحت به اندرونی رفته بودند. به ایشان اطلاع دادند و آمدند.
خدمت ایشان بحث كردیم كه نامه تندی است. شما كه میگویید آقای منتظری در حوزه بنشینند و بعدها فقیه و مرجع شوند و طلبه تربیت كنند، با این نامه حتی بعضیها اقدام به كشتن ایشان میكنند. ایشان گفتند: اگر این كار را نكنم، فتنه نمیخوابد. این مسئله مهم است. خیلی بحث كردیم.
اگر امكان دارد تعابیر و كلمات ردّ و بدل شده را بفرمایید.
در ذهنم نیست. شاید همان مطالبی باشد كه در خاطرات من آمده و منتشر شد. شاید تعابیر را حذف كرده باشیم. یعنی این مسائل از آن جاهایی است كه گاهی در خاطرات خود نیاوردم و شاید در نوشته اصلی من باشد.
موضع شما چند نفر مشترك بود؟
بله
همان جا بود كه گریه كردید؟
بله. دیدم امام مقاومت میكنند كه رادیو بخواند. به گریه افتادم و گفتم ما آمدیم داریم از شما خواهش میكنیم و شما قبول نمیكنید. بالاخره ما مصلحت نمیدانیم این نامه خوانده شود. چه عجلهای دارید كه رادیو بخواند. اجازه دهید اول خود ایشان نامه را بخواند تا ببینیم چه عكسالعملی نشان میدهد. اگر دیدید مسائل درست نشد، به عنوان آخرین كار بدهید بخوانند. بعد از گریه من گفتند: میگویم امشب نخوانند.
ما هم بیرون آمدیم. وقتی به منزل آمدم، خانواده فهمید و متأثر شد و به گریه افتاد. هنگام سحر بود كه هنوز بیدار نشده بودیم. زنگ منزل را زدند كه رفتم دیدم حاج عیسی پیش خدمت امام است. گفت: امام كه برای نماز شب بیدار شدند، به من گفتند به شما بگویم كه شما ناراحت از پیش من رفتید، حرف شما را قبول كردم. به رادیو نمیدهیم.
پس از آن امام نامه (8 فروردین) را فرستادند و آقای منتظری هم كوتاه آمد و مسائل تا اندازهای حل شد كه به مسائل بعدی میرسیم.
بخش دوم گفتگوی مشروح آینده با ایت الله هاشمی رفسنجانی عمدتا به موضوع آیت الله منتظری اختصاص دارد. در این بخش از گفتگو آیت الله هاشمی هنگام تعریف خاطرات شیرین خود با آیت الله منتظری خندان می شد و زمان پرداختن به موضوع عزل ایشان و ناراحتی امام به شدت متاثر می گردید.
اگرچه نكات كوتاهی از این گفتگو توسط دفتر ایشان مناسب انتشار تشخیص داده نشد، اما بخشی از حوادث برای نخستین بار منتشر می گردد:
من در حوزه علمیه قم، شاگرد ایشان بودم. به علاوه خیلی رفیق بودیم. پس از تبعید امام با هم در یك سازمان مخفی كار میكردیم كه بعدها از همان تشكیلات جامعه مدرسین تشكیل شد. جمع یازده نفر ما، یك اجتماع به كلی سّری داشتیم كه در پوشش اصلاح حوزه مسائل سیاسی را بررسی میكردیم.
آقای منتظری در آن جمع رئیس ما بود. واقعاً هم برای همدیگر اصحاب سر بودیم و هم دوستیهای ما از حد شاگرد و استاد گذشته بود. رفاقت ما خیلی عمیق بود. در زمان رژیم پهلوی یك بار ایشان از ما دعوت كرده بود كه باهم به منطقه كوهرنگ برویم. تازه سد و تونل اول را ساخته بودند.
كوهرنگ نزدیك نجفآباد است. تابستانی از ما چند نفر دعوت كرد كه چند روز میهمان ایشان بودیم. از آقایان حجتیها كه با ایشان قوم و خویش بودند، یك ماشین جیپ گرفته بودند و رفتیم. از نجفآباد كه حركت كردیم، ایشان ماشین را پر از وسایل موردنیاز مانند میوه، شیرینی و احتیاجات دیگر كرده بود. ما ایشان را "حضرت آیتالله" صدا میكردیم. هنوز جوان بودند و شوخی میكردیم. به تدریج آذوقهها داشت تمام میشد كه گفتیم از الان "حجت الاسلام" هستید. در ادامه سفر كه مضیقهها بیشتر شد، ایشان "ثقهالاسلام" شد. وقتی به نجف آباد برگشتیم. گفتیم. "عماد الاعلام" هستید. این قدر صمیمی بودیم.
در یك سفر دیگر كه ایشان گرفتار افسردگی شده بودند، گویا شكنجههای سبعانه فرزندشان، شهید محمد منتظری در زندان و عوامل دیگر ایشان را رنج میداد. من ماشین پژو داشتم. آقای مروارید هم گویا مخفی زندگی میكرد و تحت تعقیب بود. فكر كردیم سفری به شمال برویم برای تجدید روحیه. از كرج كه حركت كردیم، با آقای منتظری قرار گذاشتیم در این سفر خردهگیری و اعتراض نكنند. من راننده بودم، ولی ایشان نتوانستند خودداری كنند و خردهگیریهای زیادی داشتند. ما میشمردیم، به مقصد كه رسیدیم (منزل آقای جعفری گیلانی در حومه رودسر) به حدود چهارصد نق رسیده بود. یك بار ماشین به دیوار پلی در مسیر خورد و مجبور شدیم ساعتی در تعمیرگاه باشیم كه در آنجا اوج اعتراضها بود.
در دوران مبارزه سه سال با هم در یك زندان بودیم. آقای لاهوتی خیلی سربهسر آقای منتظری میگذاشت. در آن جمع با علمایی كه در اوین بودند، خوش رفتاری میشد. دست ما باز بود. ملاقات، كتاب و مطالعه هم داشتیم. آقای منتظری گفت چون مبسوط الید هستیم، نماز جمعه واجب است. ایشان دو سه نمازجمعه را خواند و ما هم اقتدا كردیم و بعد هم ساواك جلوگیری كرد.
در خطبههای ایشان حرفهای قابل نقد زیادی بود. آقای لاهوتی هم منظره نماز و خطبههای ایشان را در قالب لطیفه در جلسات شبانه زندان تعریف میكرد. خیلی شیرین بود.
در زندان فهمیدیم كه ایشان هفت ماهه به دنیا آمده. معمولاً خیلی زود تصمیم میگرفتند. تعجب كردیم كه رازش برای ما كشف شد.
...در موقع عزل مسائل شكل دیگری پیدا كرد. ایشان به خاطر مباحث دیگر اشكالاتی داشت. زود قضاوت میكرد و با مردم مطرح میكرد. نائب امام بود و موقعیت بالایی داشت. همه فكر میكردند به زودی رهبر میشود. احساس تكلیف میكرد و اشكالات را در مصاحبهها میگفت و انتقاد میكرد. یكی از حرفهای ما به ایشان این بود كه درست نیست شما همه انتقادها را علنی كنید. افرادی به ملاقات ایشان میرفتند و خبر تلخی میدادند، چند ساعت بعد از زبان ایشان به رسانهها میآمد. خیلی از آن حرفها درست نبود. شنیدهها را مطرح میكرد.
مسئله دوم اطرافیان ایشان بود. آقای سیدمهدی قبل از انقلاب از مبارزین بود، ولی تند و افراطی بود. آقای منتظری خیلی از آقای سید مهدی تعریف میكرد...آیتالله خامنهای سید مهدی هاشمی را به عنوان مسئول نهضتهای خارج از كشور منصوب كرده بودند.
وزارت اطلاعات گزارشهایی به امام میداد. میدانستیم آقای منتظری زندانی شدن سید مهدی را تحمل نمیكند. فكر میكردیم اگر به عنوان سفیر به خارج از كشور برود، از بیت دور میشود.
به هر حال پیشنهاد دادیم و آنها جواب دادند كه میخواهند سید مهدی را تبعید كنند. ملاحظاتی داشتیم. به امام هم گفتیم. ولی ایشان كه همه حرفهای ما را قبول نمیكردند. وزارت اطلاعات گزارشهایی به امام میداد. بعدها از خانم امام شنیدیم كه امام با خواندن آن گزارشها عصبانی میشدند.
چه استدلالی برای حضرت امام میآورید كه عزل نشود؟
در نقطه جوش زمان عزل ایشان كه یادم است، این بود كه مجلس خبرگان را داشتیم. احمد آقا نامهای را به من داد و گفت: امام میگویند شما و آقای خامنهای این نامه را برای آقای منتظری ببرید. نامه خیلی تند بود.
همان نامه مشهور 6 فروردین را؟
بله. قرار بود منتشر نشود كه گویا بعدها در جاهایی منتشر شد.
تند بودن از نظر شما یعنی چه؟ نامه را دیده اید؟
اگر منتشر میشد، آقای منتظری خیلی آسیب میدیدند. من و آیتالله خامنهای به حاج احمد آقا گفتیم لازم نیست به عنوان پیك نامه عمل كنیم. میتوانند در یك پاكت سربسته به هر كسی بدهند كه ببرند. ایشان هم به امام گفت كه قبول كرده بودند.
در همین فاصله احمد آقا اطلاع دادند كه امام نامه را به رادیو دادند تا بخوانند. همان موقع در دفترم در مجلس جلسه هیأت رئیسه مجلس خبرگان را داشتیم كه آیات خامنهای، اردبیلی، مشكینی، مؤمن، طاهری خرمآبادی و امینی جمع بودند. به احمد آقا گفتیم: به رادیو بگویند فعلاً نامه را نخوانند تا ما پیش امام بیاییم.
همه نیامدند. فكر میكنم من و آقایان خامنهای، موسوی اردبیلی و مشكینی رفتیم. ساعت 9 رسیدیم. امام هم معمولاً از مغرب به بعد كسی را نمیپذیرفتند. برای استراحت به اندرونی رفته بودند. به ایشان اطلاع دادند و آمدند.
خدمت ایشان بحث كردیم كه نامه تندی است. شما كه میگویید آقای منتظری در حوزه بنشینند و بعدها فقیه و مرجع شوند و طلبه تربیت كنند، با این نامه حتی بعضیها اقدام به كشتن ایشان میكنند. ایشان گفتند: اگر این كار را نكنم، فتنه نمیخوابد. این مسئله مهم است. خیلی بحث كردیم.
اگر امكان دارد تعابیر و كلمات ردّ و بدل شده را بفرمایید.
در ذهنم نیست. شاید همان مطالبی باشد كه در خاطرات من آمده و منتشر شد. شاید تعابیر را حذف كرده باشیم. یعنی این مسائل از آن جاهایی است كه گاهی در خاطرات خود نیاوردم و شاید در نوشته اصلی من باشد.
موضع شما چند نفر مشترك بود؟
بله
همان جا بود كه گریه كردید؟
بله. دیدم امام مقاومت میكنند كه رادیو بخواند. به گریه افتادم و گفتم ما آمدیم داریم از شما خواهش میكنیم و شما قبول نمیكنید. بالاخره ما مصلحت نمیدانیم این نامه خوانده شود. چه عجلهای دارید كه رادیو بخواند. اجازه دهید اول خود ایشان نامه را بخواند تا ببینیم چه عكسالعملی نشان میدهد. اگر دیدید مسائل درست نشد، به عنوان آخرین كار بدهید بخوانند. بعد از گریه من گفتند: میگویم امشب نخوانند.
ما هم بیرون آمدیم. وقتی به منزل آمدم، خانواده فهمید و متأثر شد و به گریه افتاد. هنگام سحر بود كه هنوز بیدار نشده بودیم. زنگ منزل را زدند كه رفتم دیدم حاج عیسی پیش خدمت امام است. گفت: امام كه برای نماز شب بیدار شدند، به من گفتند به شما بگویم كه شما ناراحت از پیش من رفتید، حرف شما را قبول كردم. به رادیو نمیدهیم.
پس از آن امام نامه (8 فروردین) را فرستادند و آقای منتظری هم كوتاه آمد و مسائل تا اندازهای حل شد كه به مسائل بعدی میرسیم.
ارسال نظر