دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۱:۱۶

"محیط بان را به عمد زدم تا بمیرد"

کد خبر : ۱۲۵۱۸۷

هر وجب از سرزمین من نماد عشق و دوست داشتن و محبت است، سرزمین من ایران هر روز نفس، تازه می‌کند تا به من، به تو و به ما حیاتی دوباره دهد.

این سرزمین با نفس‌های ماست که نفس می‌کشد، با دستان نوازشگر ماست که درختانش قد می‌کشند، زمینش سبز می‌شود و دریاچه‌هایش پر آب می‌شوند، اما هستند کسانی که سهمشان از نوازش این زمین، چندین برابر من و توست... شاید آنها بیشتر دوستش دارند یا نه، بیشتر می‌فهمند یا حتی برای ارتزاق به فکرش هستند، روزیشان از آنجا تامین می‌شود اما گاهی به قیمت جانشان...

محیط زیست بدون محیط بانانش گویا جسمی بی روح است، محیط بانان بی‌ادعا که خطر می‌کنند، برای ما و فرزندان ما، چرا که این زمین اگر نفس ندهد نفس خواهد گرفت...

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، منطقه آذربایجان شرقی، در دل روستایی که اکثر خانه‌هایش کهنه ساز هستند خانه‌ای ساده و چوبی دیده می‌شود. خانم جوانی به استقبالمان می آید خواهر شهید محیط بان "بهرام حنیفی" است، با گشاده رویی استقبال می‌کند.

قبل از هر حرفی از بردار شهیدش صحبت می‌کند، از پسر برادرش که چند سالی است که دیگر به روستا نمی‌آید می‌گوید.

فاطمه حنیفی می‌گوید: برادرم 18 روز در بیمارستان بود، باورمان نمی‌شد اما ...

10 سال از آن روزها گذشته است، خواهر شهید محیط بان حنیفی نیز آرام است و ادامه می‌دهد: خون می‌کشد؛ حتما پسر برادرمان یک روز دوباره می‌آید و ما را می‌بیند.

منظر قنبری، مادر شهید حنیفی از اتاق دیگری که درش به پذیرایی باز می‌شود وارد می‌شود، لبخند می‌زند. 58 ساله است، صبر و امید را می‌توان در چهره‌اش دید.

او می‌گوید: "چهار پسر و شش دختر دارم، پسرم بهرام هر چقدر بگویم خوب بود، کم گفته‌ام، ده سال پیش بهمن ماه بود آن روز دلشوره داشتم، دل نگران بودم هی با خودم می‌گفتم نکند برای یکی از بچه‌ها اتفاقی بیفتد، همسرم را سال‌ها پیش از دست داده بودم، پسر بزرگ آمد و گفت بهرام زخمی شده است."

"همه طایفه و فامیل به بیمارستان امام خمینی(ره) تبریز رفتیم اما همه چیز با تصوراتم متفاوت بود، فقط صحنه ای را به یاد دارم که نفس مصنوعی برایش گذاشته بودند بعد آن صحنه، دیگر از حال رفته بودم."

دلم برای اعدام راضی نمی‌شود

"حال روزم بعد آن تعریفی نداشت بعد از شهادت بهرام چند باری به دادگاه رفتیم، قاتل پسرم، پسر چهارشانه‌ای بود شنیدم که گفته است به عمد زدمش، زدم تا بمیرد. اما من راضی به اعدام نیستم دلم راضی نمی‌شود."

"چند سالی بماند ... سکوت می‌کند... فرزند من سرباز دولت است هرچه دولت صلاح بداند..."

خواهر شهید حنیفی وسط صحبت‌های مادر می‌گوید: "هنوز پسر برادرم صغیر است، باید او بزرگ شود و او نیز تصمیم بگیرد اما فعلا هیچ تصمیمی نگرفته‌ایم."

مادرش سر صحبت را می‌گیرد و ادامه می‌دهد: "نمی دانم که چطور شده، گویا با دوستش بوده، شنیده‌ایم که گفته است اول دوستش را از قسمت چشم‌هایش مصدوم کرده، بعد با گلوله در سر بهرام زده است."

"حالا پسر کوچکترم هم محیط بان است، اوایل بسیار مخالف بودم، حتی با این شغل بهرام هم مخالف بودم به بهرام گفتم انگار به استقبال آتش می‌روی اما او دوست داشت. پسر کوچکترم هم الان با علاقه سر کار می‌رود، دوست دارد شغلش را...."

به منزل "محمد احمدی قرمزی گل" جانباز 70 درصد محیط زیست رفتم تا حالی از این محیط بان بپرسم.

پسر محمد احمدی، احسان 9 ساله کنارم می‌نشیند و می‌گوید: "یه داداش دیگه هم دارم سه سالش هست. حس خوبی ندارم که بابام نمی‌بیند؛ خیلی دوست داشتم بابای منم ببیند."

سوال‌های من تنها با نگاه‌های پاک و معصومش جواب داده می‌شود در بین حرف‌هایم می‌خندد؛ مرا به اتاقش که عروسک زرد رنگی کنار پنچره‌اش است می‌برد، برادش آنجا خوابیده است می‌گویم نمی خواهی جواب دهی، می گوید: آخه چی بگم؛ کاش بابام ببیند....

خیلی آرزو می‌کنم که بابام ببینه

احمدی ده سال است که رنگ‌ها را نمی‌بیند، بچه‌هایش را نمی‌بیند؛ وقتی پسرانش به دنیا آمدند او نتوانسته آنها را ببیند، اما پر از انرژی و با نشاط اما هیچ از آن روز نمی‌خواهد حرفی به زبان بیاورد.

احمدی می‌گوید: "پنج ماه بعد از مجروحیتم به اداره برگشم، به عنوان تلفنچی مشغول شدم وقتی بچه‌ها به گشت می روند، برخی اوقات با آنها می‌روم، من به کارم علاقه دارم."

وی ادامه می‌دهد: "طبق قانون روزانه می‌توانم 280 دقیقه کسر ساعت کاری داشته باشم ولی همیشه راس ساعت 7.30 در اداره حاضر هستم و برای اتمام کارم عجله‌ای ندارم، حتی به بازنشستگی هم فکر نمی‌کنم همیشه تلاش می‌کنم در گشت و کنترل‌ها بتوانم کاری انجام بدهم."

هر چقدر می‌خواهم وارد صحبت آن روز و آن اتفاق شویم می‌گوید "نمی‌خواهم به یاد بیاورم فقط می‌خواهم مردم پای کار بیایند؛ تا مردم کاری نکنند، تا مردم احساس نیاز نکنند تحولی در محیط زیست اتفاق نمی‌افتد. تک تک ما باید خود را درقبال این موهبت‌ها مسئول بدانیم.

اما دل پری از مقررات قانونی و حمایت‌های ناقص قضایی از محیط بانها دارد و می‌افزاید: "حمایت‌های قانونی از محیط بانها بسیار کم است، اینها نیازمند ورود مجلس و تصویب قوانین حمایتی است، ما قانون محکم نداریم."

"با همه اینها من فقط یک مشکل دارم... سکوت طولانی می‌کند... من فرزندانم را ندیده‌ام اما اصلا به فکر جراحی و اینکه روزی ببینم نیستم فقط از خداوند عاقبت به خیری خانواده‌ام را می‌خواهم و اینکه فرزندانم موفق شوند."

بعد از شنیدن و حرف زدن و گوش دادن و درد دل کردن تنها می‌توانی نفسهای غمناک محیط بانان را عمیق‌تر حس کنی ...

به عمد یا به سهو اتفاقی است که افتاده است اما یک اتفاق، دو اتفاق ... ادامه این روند یعنی من، تو و ما باید بیندیشیم که چه سهمی از این اتفاق‌ها داریم؛ من و تو اگر یک شهروند ساده هستم و یا اگر تویی که مسئولی، تویی که متولی امری، تویی که نماینده این مردم در مجلس شورای اسلامی هستی و یا تویی که اقتدار عمل داری، باید برای اینکه جلوی این اتفاق‌ها را گرفت، کاری بکنی.

تا ما نخواهیم نه درختی کاشته می‌شود و نه درختی شکسته می‌شود؛ نه پوزپلنگی سر بریده می‌شود و نه پوست ماری کیف می‌شود؛ باید دست به دست هم بدهیم تا حتی آنهایی را که خود را به نشنیدن زده‌اند، آنهایی که صدای زجه‌های زمین و حیوانات در حال انقراضش را نمی‌شنوند و بی‌رحمانه گلوله می‌کشند، بیدار کنیم. چهار محیط بانان شهید سهم آذربایجان شرقی است، از 130 محیط بان شهید کشور و چندین جانباز محیط بانی که برای نفس دادن و امید دادن به موجودات جاندار این سرزمین سینه سپر کرده‌اند. امروز باید ما به یکدیگر امید دهیم و امیدآور باشیم؛ یک دست صدا ندارد، باید یکصدا باشیم تا صدایی شنیده شود و نه به کشتن، نه به شکار حیوانات و نه به از بین بردن حیاط وحش به گوش همگان برسد...

گزارش از حمیده بردباری، خبرنگار ایسنای منطقه آذربایجان شرقی


اشتراک گذاری :
ارسال نظر