يکشنبه ۲۳ شهريور ۱۳۹۳ - ۲۲:۴۲

گفتگو با دختر دستفروش خیابان‌های تهران/ از پارتی‌های شبانه و فرار از چنگال مرگ تا پدری که 2 سال به دخترش زنگ نزده است

کد خبر : ۱۳۳۰۵۱
ه گزارشخبرنگار حوادث باشگاه خبرنگاران، "حراج شد 5 هزار تومان"،‌ این جمله‌ای بود که ذهن من را مشغول کرد باعث شد سو‍ژه‌ گزارش امشب رقم بخورد.

در خیابان انقلاب قدم می‌زدم وقتی که خورشید در حال محو شدن بود که این جمله به گوشم طنین انداز شد. چنان سوزناک بود که مرا به زمین میخکوب کرد و چشمانم را به سمت صاحب صدا برگرداند.

دختری بود با مانتویی بلند، روسری بنفش رنگ و دستانی که به راحتی می‌شد فهمید، لرزشش به خاطر خستگی است. متوجه نگاه‌های متفاوت من شد ولی به روی خودش نیاورد و به کارش ادامه داد.

معلوم بود دیرش شده بود و به همین دلیل اجناسی از تابلو‌های کوچک نقاشی و کوزه‌های سفالی را که بر رویش با قلم خطاطی شده بود را به حراج گذاشته بود.

در گوشه‌ای صبر کردم تا کمی سرش خلوت شود،‌ با غروب آفتاب کم کم بساطش را جمع کرد و سپس جلوتر رفتم و قبل از اینکه سوء تفاهم شود،‌ گفتم خبرنگارم، میخواهم گزارش تهیه کنم.

لبخندی زد و گفت: خب من چه کمکی می‌توانم برای شما انجام دهم؟ گفتم: می‌خواهم گزارشی تهیه کنم و گزارشم درباره خود شماست، درباره اینکه چرا امروز دست فروشی می‌کنید؟

باز هم لبش به خنده باز شد و گفت: مگر کسی هم هست که بخواهد داستان زندگی من را بخواند، اصلا چه اهمیتی دارد یک انسان در گوشه‌ای از این شهر چه بلایی سرش می‌آید؟

خلاصه پس از کمی صحبت متقاعد شد که کمی از سرگذشتش را بازگو کند، ‌ولی قول گرفت که تمامی صحبت‌هایش را بدون سانسور منشر کنیم تا شاید برخی از خانواده‌ها که داستانش را می‌خوانند،‌ درس عبرتی بگیرند و از اتفاقات ناگواری جلوگیری کنند.

دختر جوان دیگر بساطش را جمع کرده بود، کمی قدم زد و به ایستگاه BRT رسیدیم، نشست، نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت کردن. تمامی مشکلم از زمانی شروع شد که پای یک خواستگار به زندگی‌ام باز شد،‌ خواستگارم پسر عمویم بود،‌ پسری خوب، دارای شغل و بسیار با ادب ولی من اصلا نمی‌خواستم همبازی کودکیم همسرم شود به خاطر همین دلیل هر بار جواب منفی می‌دادم.

این جریان درست زمانی رخ داد که در کنکور سال 90 شرکت کرده بودم و توانسته بودم در یکی از دانشگاه‌های آزاد تهران رتبه قبولی را کسب کنم و در تعیین رشته نیز در دانشگاه پذیرفته شدم.

شهریه دانشگاه به خاطر اینکه رشته‌‌ام مهندسی بود، همان ابتدا از 600 هزار تومان بالاتر رفت ولی خب مشکلی نبود چونکه پدرم تمکن مالی خوبی داشت و به راحتی از عهده هزینه‌های دانشگاه بر می‌آمد.

اما جریان خواستگاری ادامه پیدا کرد تا اینکه پدرم گفت: باید با این وصلت موافقت کنم، مگر آن پسر چه کم دارد و یا چه مشکلی دارد.

واقعا پسر عمویم بدون مشکل بود ولی نه تنها دوست نداشتم با همبازی دوران کودکی‌ام ازدواج کنم، بلکه خانواده عمویم رفتن دختر به دانشگاه را بد می‌دانستند و کلا معتقد بودند زن برای خانه آفریده شده است و همین موضوع نیز مرا عذاب می‌داد.

پدرم هم دائما از برادرش حمایت کرد و عرصه را برای من تنگ‌تر می‌کرد، کتاب‌‌هایم را پاره کرد، جلوی حساب بانکی‌ام را که خودش باز کرده بود بست و خیلی اتفاقات دیگر که شاید گفتنش درست نباشد.

شب و روزم را با گریه سر می‌کردم،‌ حدود 20 روز همین اوضاع ادامه داشت تا اینکه یکی از دوستانم به دیدنم آمد. اسمش افسانه بود و از دوران دبیرستان با هم بودیم.

پدرم ابتدا مخالفت کرد که مرا ببیند ولی سپس با اصرار مادرم راضی شد. افسانه وقتی مرا دید گفت: با خودت چه کردی؟ مگر چند سال قرار است عمر کنی؟ فرار کن اصلا تو نیازی به پدر و مادرت نداری، می‌توانی درس بخوانی و یک زندگی مستقل تشکیل بدهی و مدتی بعد نیز پدرت مجبور است برای آبروی خودش هم که شده دنبالت بیاید و با التماس تو را به خانه برگرداند.

راستش حرف‌های افسانه و همینطور قولی که داده بود که یکی از خانه‌های پدرش را در تهران در اختیارمان قرار می‌گیرد، مرا وسوسه کرد تا مدتی کوتاه از خانه فرار کنم، تا درس خوبی به خانواده‌ام بدهم و آنان را در اضطراب بگذرام و سپس بازگردم.

بعد از رفتن افسانه قرار شد تا جمعه شب وقتی همه در خواب بودند، افسانه با ماشین جلوی درب خانه بیاید و با هم برویم، ‌به خاطر همین سر گاو صندوق پدرم رفتم و حدود 5 میلیون تومان پول برداشتم و خانه را برای مدتی بدرود گفتم.

سوار خودرو که شدم،‌ درونم پر از اضطراب و دلشوره شد ولی صحبت‌های افسانه مرا آرام می‌کرد،‌ افسانه دائما شوخی می‌کرد که نازک نارنجی نباشم.

با صحبت‌های افسانه وجودم استوار شد، ‌همان شب رفتیم به یکی از بهترین رستوران‌های داخل شهر و صبح بود که به تهران رسیدیم و افسانه کلیدی از داخل داشبورد ماشین درآورد و گفت این هم قولی که بهت دادم.

افسانه گفت: تو برو داخل خانه من هم دم غروب می‌آیم، باهم درس بخوانیم و شب هم برویم داخل شهری دور بزنیم، به قول بچه‌ها دور دور کنیم.

داخل خانه شدم،‌ چیز زیادی داخل خانه نبود،‌ یک تکه فرش دو عدد مبل راحتی و یک تخت دو نفره داخل اتاق بیشتر به سوئیت شبیه بود تا خانه مسکونی ولی بالاخره از هیچی بهتر بود.

تا شب که قرار بود افسانه دنبالم بیاید، بیش از 10 هزار بار مادرم زنگ زد ولی پدرم زنگ نزد، جواب تلفن را نمی‌دادم. می‌خواستم پدرم به اشتباهش پی ببرد و تاوان گریه مرا بدهد.

شب شد افسانه آمد ولی داخل خانه نشد، گفت: برویم که دیر شده، پرسیدم کجا، گفت: سورپرایز است، خودت متوجه میشوی.

من هم که چاره‌ای نداشتم قبول کردم و به راه افتادیم، افسانه تازه گواهینامه گرفته بود و هنوز رانندگی خوبی نداشت، یادم نمی‌رود،‌ نزدیک بود یک کامیون خودرویمان را له کند واقعا زیر کامیون بودیم ولی از مرگ فرار کردیم، باور کنید هنوز هر چند شب کابوس آن شب را می‌بینم.

خلاصه به جایی رسیدیم در یکی از مناطق شمالی تهران، وارد خانه‌ای شدیم شبیه به قصر هنوزم نفهمیدم که خانه‌اش چند متر بود. همه چیز متفاوت بود، رقص نور،‌ صدای موزیک،‌ دسر و انواع نوشیدنی روی میز بود و دخترها و پسرهای اندکی در گوشه‌ای از خانه جمع شده بودند و داشتند صدای بلندگو‌ها را تست می‌کردند.

خلاصه آن شب هم همانطور که همه می‌دانند، سپری شد و آخر شب بود که برگشتیم خانه و من از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد و فردا ظهر بیدار شدم، سریع تلفن همراهم نگاه کردم دیدم به دلیل نداشتن شارژ خاموش شده، گوشی روشن شد، دیدم مادرم با برخی از دوستان و برخی از آشنایان تماس گرفته، ولی بازهم پدرم زنگ نزده بود، من هم از خشم گوشی را پرت کردم روی تخت و از خشم دندان‌هایم را بهم می‌فشردم.

این روند با تمام شبگردی‌هایش تا چند هفته ادامه داشت تا اینکه وارد دانشگاه شدم و افسانه به من کمک می‌کرد تا بتوانم هزینه مخارج دانشگاهم را بپردازم و هربار که صحبت‌ برگشتن را می‌کردم، می‌گفت: اگر برگردی باید تا آخر عمر نوکر پدر و شوهرت باشی ولی اگر آن‌ها زنگ بزنند و منت برگشتن تو را بکشند مثل شاهزاده‌ها به خانه بازمی‌گردی و راحت زندگی می‌کنی.

نمی‌دانم چرا، ولی حرف‌های افسانه را خیلی قبول داشتم، شاید به خاطر این بود که تنها کسی که برایم باقی مانده بود. یک سال بیشتر نگذشته بود که به دانشگاه می‌رفتم که افسانه با پدر و مادرش به خارج کشور سفر کردند و افسانه با گذاشتن اندک پولی نزد من خواست تا زمان بازگشت مجدد آنان خانه پدرش را ترک کنم و یک خانه اجاره کنم.

افسانه قول داد کمتر از 6 ماه به ایران بازمی‌گردد و با من تماس می‌گیرد و الان 2 سال است که دیگر خبری از او ندارم، نمی‌دانم اصلا به خارج از کشور رفته یا نه؟ هیچ خبری از او ندارم.

از آن موقع بدبختی شروع شد دیگر به نبود خانواده‌ام عادت کرده بودم،‌ عادت کرده بودم طعنه‌های دیگران را تحمل کنم و با پسران خوشگذرانی کنم. قلیان کشیدن برایم شده بود سرگرمی و دیگر معتاد شبگردی بودم.

خلاصه یه مقدار پولی را هم که داشتم در این مسیر تلف شد و من هر روز منتظر تماس افسانه بودم که زنگ بزند و مرا شاد کند، ‌اینقدر که منتظر زنگ افسانه بودم دیگر منتظر زنگ پدرم نبودم.

مدت‌ها گذشت و افسانه زنگ نزد و من مجبور شدم برای پرداخت هزینه‌های سنگین دانشگاه خانه مجردی را تحویل داده و با مقداری از پول آن یک اتاق دانشجویی با دو تن دیگر کرایه کنم و با مابقی آن هزینه دانشگاه را بپردازم.

کم کم اندک پولی هم که داشتم به پایان رسید، به روزی افتادم که در 48 ساعت یک تکه نان می‌خوردم، داشتم واقعا از گرسنگی می‌مردم،‌ خجالت می‌کشیدم کار کنم و یا پولی از کسی قرض بگیرم ولی در نهایت مجبور شدم و 50 هزار تومان از هم اتاقی‌ام قرض گرفتم تا بعد که بروم سرکار، پس بدهم.

نیازمندی‌های همشهری را گرفتم، چند جا رفتم برای کار ولی همین که می‌فهمیدند که دختر تنها هستم، ناخودآگاه سناریوی پلیدی در ذهنشان نوشته می‌شد که می‌توانستم آن را در چشمانشان بخوانم.

البته برخی جاهای دولتی و معتبر هم گفتند: باید ابتدا مدرک بگیری سپس می‌توانند مرا استخدام کنند، به فکر همه چیز بودم ولی حواسم نبود چند روز دوری از خانه بیش از 2 سال به طول انجامیده بود و من با هر نوع آدمی نشست و برخاست کرده بودم و مجبور شده بودم کارهایی را انجام دهم که اصلا فکرش را نمی‌کردم.

خلاصه با پیشنهاد یکی از دوستانم که دانشجوی تئاتر و خوشنویسی بر روی اجسام بود، با هم شروع به کار کردیم. او صنایع دستی درست می‌کند و من هم در خیابان‌های انقلاب، تجریش، کارگر، ‌پارک شهر، پارک جمشیدیه می‌فروشم و سودش را نیز نصف می‌کنیم.

خدا را شکر روزی 30 هزار تومان سود داریم که آن را نصف کنیم تا بتوانیم با آن خرج زندگی و هزینه دانشگاه را در بیاوریم.

خودم هم نمی‌‌دانم چرا اینطور شد، من که روی پر غو بزرگ شده بودم،‌ من که فکر می‌کردم خوشبخت‌ترین دختر روی زمین می‌شوم،‌ من که دائم به فکر سفر‌های خارجی بودم و خودم را در بهترین خانه‌ها می‌دیدم، می‌خواستم صاحب 3 فرزند بشوم و در کنار خانواده از زندگی کردن لذت ببرم ولی الان در خانه‌ای زندگی می‌کنم که چهار انسان نمی‌توانند به راحتی کنار یکدیگر بخوابند و هر روز دعا می‌کنم تا مردم اجناسم را بخرند تا بتوانم امرار معاش کنم.

نمی‌دانم چرا پدرم زنگ نزد؟ نمی‌دانم اگر از خانه فرار نمی‌کردم، اگر به خانه باز می‌گشتم، اوضاع زندگی‌ام از امروز بهتر بود یا نه؟ نمی‌دانم اگر برگردم باید یک عمر کلفتی خانه پدرم را بکنم و دائما از فامیل سرزنش بشنوم که این دختر خیابانی است؟ نمی‌دانم اگر برگردم کسی به خواستگاری من می‌آید و می‌توانم دوباره زندگی تشکیل دهم؟

این دختر جوان از خوانندگان سرگذشتش خواست در صورت امکان به سوالاتش جواب دهند تا بداند الان باید چه کاری انجام دهد.
اشتراک گذاری :
نظرات کاربران
ارسال نظر
نظرات بینندگان
313
هرکاری میکنی هر تصمیمی میگیری بگیر فقط هیچ وقت خدا را فراموش نکن گناه نکن به سمت خلاف نرو از هر نوعش
مینا
مطمئن باشید پدرش ترجیح می ده دخترش خونه برنگرده ، چون اگر می خواست می تونست از طریق دانشگاه دخترش رو پیدا کنه ، به نظرم این دختر باید سعی کنه روی پای خودش بایسته ، در ضمن کاملا مشخصه که داستان ساختگیه !
عباس
باتشکرازخبرنگار محترم انشااله خداکمک کنه برگردی آخه درسته پدرت بد کرده ولی ناخواسته وازروی ندانم کاری بوده ولی باید بهتر به پدرت میگفتی که احساسی به فلانی ندارم تا متقاعد شود ولی تجایی که میشه اگه میدونی تودرست موفقی بخوان وبرگرد ولی احتمال اینو بده که مادرات هم داره دیوانه میشه لااقل زنگی بزن اطلاع بده که درسلامت هستی باتشکر
007
تقصیر دولت قبله
بزک نمیر بهار میاد
موافقم. دی ی ی ی
سعید
منم حاضر نشدم با نامادریم زندگی کنم و از پدرم جدا شدم و با مادرم زندگی کردم.الان 16 ساله که از پدرم خبری ندارم.ولی خودم رویه پای خودم زندگیمو ساختم.با اینکه هیچ کس در فامیل علاقه ای به من نداشت.ولی هرگز سرغه پارتیو و مواد و سیگار و اینجور اشغال ها نرفتم.بهترین راه تلاشه مضاعفه.+دستفروشی راهه خوبی برای درامد نیست.کارهای پاره وقت زیادی هست ک میشه انجام داد
من هنوز در شوک هستم
داستان منم شبیه به این دختر خانم هست که پدرم به اصرار می خواست با دختر عمویم ازدواج کنم که من قبول نکردم و پدرم با شوت منو از خونه بیرون انداخت و الان 15 ساله با بابام هیچ گونه رابطه ای ندارم. کاش پدر مادر ها . . .
سيد هاشم
من خودم يه پدرم و دو فرزند دختر دارم. من ممكنه دخترم رو از در هال بيرون كنم اما از در خون نه. ممكنه خير دخترم رو بخوام ام نه اونقدر كه شرش دامن دخترم رو بگيره. اگه روزي به هر دليلي دخترم اين حماقت رو بكنه كه از خونه بزنه بيرون تا پيداش نكنم و عاشقانه بغلش نكنم از پا نمي شينيم. تا بهش ثابت نكنم خيرش رو ميخوام وعاشقشم ولش نميكنم. اين دختر احمق و خام بوده درست اما پدرش با همه ادعاش بسيار بيشعور و بي احساس و خودخواه بوده و...
اقاي پدر بدون احترام : اين روش تنبيه يه بچه نيست مطمئنم همون قدر كه دخترت تنهاست تو ده برابر تنهاتري و عذاب ميكشي و غرور جاهلانه ات نميذاره اعتراف كني.
1000صلوات شروع كردم تا اين پدر و دختر هم رو ببخشند تا خدا هم اونها رو ببخشه و به آرامش برسن. وقتي خدا انسان رو ببخشه يعني زمانيكه انسان به اين نتيجه برسه كه راهش اشتباه بوده ديگه بقيه مسائل مهم نيست.
تا تو را نوح است كشتيبان زطوفان غم مخور.
لطیف
عزیزان..... دوستان .... کامنت گذاران محترم !!!!!
توجه نمایید که این خبر از باشگاه خبرنگاران جوان میباشد و دختر مورد نظر هم اطلاعی ندارد کدام سایتها بجز سایت خود باشگاه خبرنگاران جوان این خبر را درج کرده اند تا بیاد و اینجا کامنتهای ملت همیشه در صحنه را بخونه و از راهنماییهامون استفاده کنه !!!!!
پس الکی ذهنتون را درگیر و وقتتون را برا کامنت گذاشتن و نصایح هدر ندید خواهشا !!!!!
بورس نیوز یه خبر دیگه بزار که کامنتهامون برا این خبر کافیه دیگه .... بچه ها خبر تازه میخان !!!! خخخخخخخخخخ
مهدی
اونی که میگه تحمل کن بیخالترین آدم روی زمین هستش آخه آدم اغوش گرم خانوادشو از دست میده مگه . مگه ما چند سال میخواییم زندگی کنیم یا زنده باشیم که اینقدر سختی و فشار الکی تحمل کنیم
ناشناس
ما ادما تا جای کسی نباشیم نمیتونیم خیلی چیزا رو بفهمیم، من تا حدودی جای این دختر خانم بوده ام با این تفاوت که پدر من ماه بود و مادرم مادری نمیدونست چیه!! فقط 9 سال زندگی کردم همون 9 سالی که پدرم بود،پدرم که مرد، مادرم زندگیمونو داغون کرد، حالا اونایی که اومدین گفتین کار اشتباهی کرد فرار کرد و اگر نمیکرد خوشبخت میشد، من زجر کشیدم تو خونه بابام و بازم فرار نکردم،بیرونم میکرد مادرم و نمیرفتم، هر دختر دیگه ای بجای من بود حتما با بلاهایی که به سرش میاوردند فرار میکرد ولی من موندم و فقط تنها راه نجاتو تو درس خوندن دیدم، حتی وقتی مادرم منو میخواست از خونه بابام بیرون کنه نرفتم اینقدر درس خوندم که یه رتبه عالی اوردم و به بهونه درس خوندن رفتم شهر دیگه که ابروم محفوظ بمونه جلو بقیه ، نمازم ترک نشد ، بجای پدر و مادر نداشته حامیه نداشته با خدای خودم زندگی گذروندم ولی بازم اخرش قشنگ نشد!!! شماها که خودتونو عقل کل میدونید و میاید اینجا با این دختر بدوبیراه میگید بدونید وقتی بدسرپرست باشی، چه تو پر قو باشی چه نباشی، چه دختر چادری مومن ونماز خون باشی چه اهل مهمونیهای شبونه، چه عاقل باشی چه ساده اخر زندگی یه دختر بدسرپرست قشنگ نمیشه .شماها وقتی میتونید قضاوت کنید که جای اون دختر باشید
علش
تو که تا اینجا سختیشو تحمل کردی تا اخر دانشگاهم تحمل کن بعدش میری سرکار واسه خودت زندگی تشکیل میدی
خوب کاری کردی پدری که بخواد دخترشو زورکی بده به پسر داداشش پدر نیست
ناشناس
خواهرم زندگی روهمین مشکلاته که جالب میکنه وباتحمل اوناست که که افتخارنصیب ادم میکنه هرکاری که می کنی وهرتصمیمی که می گیری قوی باش به امیدموفقیت همه جوونای ایران
ناشناس
یک کلام
برگرد به خانه
ناشناس
بورس نیوز ایکاش بعضی نظرات را که از افکار سخیف و عدم توانایی درک یک انسان دیگر سرچشمه میگیرد تایید نمیکردی.ازجمله نظر یک باصطلاح انسان بنام شعیب که باید به این فرد گفت تو مگر کی هستی که قضاوت میکنی؟قضاوت کار یکی است و آنهم خدای بزرگ.تو به این خانم کلی تهمت زدی تو از کجا میدانی این فرد هرزگی کرده؟اگر هرزه بود که برای روزی سی تومن کار نمیکرد ای نفهم.
ناشناس
آقای منصور خیلی خیلی بی ادبی.این خانم با صداقت داستان زندگیشو تعریف کرده.حالا میای میگی ازش دختری باقی نمونده؟از این همه اتفاقات ذهن کوچیکت فقط به همین مساله معطوف شد؟بعضی ها واقعا چی تو فکرشون میگذره؟خواهر عزیزم اول که بهت بگم ایکاش پدرت جلوی رویاهای قشنگت وانمیستاد.تو برای رسیدن به آرزوهات خیلی زحمت کشیدی.خیلی رنج بردی.حتما دانشکده شما مشاور داره بنظرم اگه صلاح دونستی با یک مشاور حرفه ای در تماس باش.اشتباه هم مال آدمیزاده.بنظرم مادر مهربانت رو از نگرانی دربیار و باهاش تماس بگیر.خدا کنه پدر شما هم ازتون با آغوش باز استقبال کنه.حرف مردم بی ادب و سطح فکر پایین هم که میگن دختر خیابونی و .... تره خورد نکن در سطح خودشونه.خدا انشالا کمکت کنه.
ناشناس
آقای منصور خیلی خیلی بی ادبی.این خانم با صداقت داستان زندگیشو تعریف کرده.حالا میای میگی ازش دختری باقی نمونده؟از این همه اتفاقات ذهن کوچیکت فقط به همین مساله معطوف شد؟بعضی ها واقعا چی تو فکرشون میگذره؟خواهر عزیزم اول که بهت بگم ایکاش پدرت جلوی رویاهای قشنگت وانمیستاد.تو برای رسیدن به آرزوهات خیلی زحمت کشیدی.خیلی رنج بردی.حتما دانشکده شما مشاور داره بنظرم اگه صلاح دونستی با یک مشاور حرفه ای در تماس باش.اشتباه هم مال آدمیزاده.بنظرم مادر مهربانت رو از نگرانی دربیار و باهاش تماس بگیر.خدا کنه پدر شما هم ازتون با آغوش باز استقبال کنه.حرف مردم بی ادب و سطح فکر پایین هم که میگن دختر خیابونی و .... تره خورد نکن در سطح خودشونه.خدا انشالا کمکت کنه.
ناصر
من بیشتر برای کامنت گذاران متاسفم که تمامی اشتباهات را متوجه دختر می دانند و از اشتباهات فاحش خانواده بویژه پدر خانواده چشم پوشی می کنند. آیا خانواده مسئولیتی نسبت به باز کردن چشم و گوش دخترشان در قبال دام هایی که ممکن است سر راهش قرار بگیرد ندارند؟ آیا بجای بزرگ کردن دخترشان در پر قو بهتر نبود کمی هم در مورد دوستش افسانه به دخترشان هشدار می دادند؟ دختری با این نوع تربیت خانوادگی و با این مقدار از شناخت اجتماعی یقینا اگر ازدواج هم می کرد بعد از مدتی باز جایی پایش می لغزید و به اصطلاح مایۀ ننگ خانواده می شد.
در مورد چنین کیس هایی که کم هم نیستند نه بازگشت به خانواده چاره ساز است و نه دستفروشی خیابانی؛ وظیفۀ اصلی بدوش جامعه و حکومت است
واقعا برای اغلب کامنت گذاران با این طرز تفکر عقب مانده شان متاسفم
ناشناس
چه عجب یکی پیدا شد بفهمه و درک کنه یه دختر در سن 17-18 سالگی جز دنیای دخترانه و اروزهای دخترونه ازدواج با شاهزاده سوار بر اسب سفید چیز زیادی از زندگی ، از ادمها، از جامعه نمیدونه!!!اونم یه دختر شهرستانی،باز دخترای تهران بخاطر وسعت روابط و هشدارهایی که خانواده ها از همون کودکی مدام تو مغزش میکند گرگتر از یه دختر بچه ساده ایه که تو شهرستان بزرگ شده، اونم با پدر مادری که هرچی خواسته براش تهیه کردن، اون چه میدونه نارفیق چیه!! اون چه میدونه تو اجتماع چه جونورایی ریختند!! چرا اینقدر نمیفهمید!! شما درمورد تصمیم یک دختر 17-18 ساله دارید صحبت میکنید اونم در شرایطی که اصلا حال و روز طبیعی نداشته و هر کدوم از شماها که جای اون بودین ممکن بود چنین خطای بزرگی ازتون سر بزنه!!! اقای شعیب که اینگونه صحبت میکنید و میگیر بره به جهنم این دختر و اون پدر خیلی بله...!!! اون پدر که حداقل 40-50 سال سن داشت چقد پخته و با درایت رفتار کرده در مقابل خطای دخترش!!! زنگ هم نزده درحالیکه اگر واقعا وظیفه پدریشو میدونست باید میومد قبل ازینکه کار بیخ پیدا کنه دخترشو پیدا میکرد میبرد خونه و بعدشم میفهمید که چقد ضعیف عمل کرده در تربیت این دختر!!! این پدر اگر اینقدر میفهمید که تو این دوره زمونه دخترشو به زور نمیخواست شوهر بدهبه کسی که نمیخوادش!!! فکر کردین اگر با شخصی ازدواج میکرد که نمیخواستش خوشبخت میشد، تو اصلا بگو پسر پیغمبر، میلیاردر اصلا همه چی تموم، وقتی نخواهیش نمیتونی باش زندگی خوبی هم داشته باشی اونوقتم یه زندگی میسازی جهنم ، هم برای خودت و هم برای طرف مقابلت!! اگر میموند و این اشتباه رونمیکرد فکر میکنید چی بود اخر راهش؟طلاق،افسردگی، مرگ تدریجی ،پریشانی افکار بخاطر از دست دادن ارزوهاش...
من کلا کشته مرده این حرفم که چون پدر مادرتیم صاحب اختیارتیم، معلوم نیست بچه بدنیا میارند یا کنیز
شعیب
من به وجود شما جوان روشنفکر و روشن بین و فرهیخته افتخار می کنم. ولی بدان وقتی پدر شدی در دسته پدران نفهم قرار خواهی گرفت هر چند که روشنفکر باشی. بمان تا برسی و ببینی. آن روز با بیشتر یادداشت گذاران همراه خواهی شد.
حمید
لزومی نداره تمام اتفاقات گذشته را برای خانواده ات تعریف کنی اما می توانی با شهامت برگردی و کنار خانواده همه چیز فراموش نمیشه اما بار رفتار ات می توانی جبران کنی شما راهی جز برگشت ندارید زندگی با خانوادت لذت بخش خواهد بود مگر شما کنار خانوادت نیاشی اون چیزهایی که سوال کردی را بدست میاری پس قبول کن با نرفتن پیش خانواده ات یک روز دیگر بیشتر مرتکب خطا میشی سعی کن به همه بگی که خواستی مستقل باشی و این تنها دلیل دوری بود و لاغیر
امیر
متاسفم از این پدرها حیف اسم پدر
واقعا کیش ومات میشه آدم نظر بده
ناشناس
امیرخان بکوش شما پدر بهتری باشی و به موقع از دخترت عذر خواهی کنی تا به خانه برگردد. دختری که به سخن دختر هرزه دیگری گوش می کند و پدرش را نادان و نفهم می داند ارزانی شما
اميد
سلام.
دوست من،صحبت از گذشته و دنبال مقصرگشتن فقط سر عقده ها رو باز مي كنه و كينه ها رو عميق تر!اگرچه مادرت ده هزار بار بهت زنگ زد،ولي پدرت چندين بار بيشتر توي دلش صدات كرد و دنبالت گشت.
پيشنهاد من توبه به درگاه خدا و حلاليت از پدر و مادري كه پيرشون كردي با كمك واسطه اي مقبول دوطرف.
اميدوارم بتوني گذشته ت رو فراموش كني و از امروز گذشته اي خوب براي خودت بسازي تا آينده اي زيبا داشته باشي.
مطمئن باش خدا كمكت مي كنه.موفق باشي.
ماهان
به نظر من شیر یا خط کن اگه شیر اومد بمون نه اگه شیر اومد برگرد اگه خط اومد بمون.
ناشناس
دختر خوب ، هموطن عزیز به پشتکارت و غیرتت افتخار می کنم .خوشحالم که قوی بودی و با کار شکمت را سیر می کنی .
همه ممکن است که دچار خطا شوند ولی مهم ادامه راه است که تو درست ادامه دادی و امیدوارم زمانی برسد که با افتخار از تلاشهایت برای 3 فرزندت تعریف کنی .پیشنهاد میکنم اگر قدرتش را در خودت میبینی خانواده را از وجودت آگاه کن و در صورتیکه آنها تمایل داشتند کمکی از آنها بگیر
نگار
خدا شفات بده
ایرانی
یا خانواده یا ننگ زن خیابانی
محمد
همه موارد بالا را با هم تلفيق كن
همه خيرتو ميخوان
منصور
فكر نكنم بعداز دوسال ديگه دختري ازش مونده باشه .آخه احمق جون آدم حرف پدر ومادرش رو ول ميكنه و ميره طبق حرف دوستش عمل ميكنه بايد تاوان اين حماقت رو بدي .
ناشناس
برگرد خانه پدر که امن ترین خانه برای توست وباکمک خدا وبزرگترهای خانواده وبا انتخاب راه صحیح ومنطقی درکنارخانواده ات درساختن زندگی بهتر تلاش کن وبه مدد خدا امیدوار باش انشاله
محمودی
دخترم
به گذشته فکر نکن با شجاعت به آغوش خانوده ات برگرد و قبول کن که جوانی و اشتباه کردی مطمئن باش پدرت نیز به اشتباه خودش پی برده و خانواده ات
در آب و آتش میسوزند انشاله مادر میشوی و حس میکنی که مادرت چی کشیده . همین امروز برگرد که فردا دیر است پدر دودختر
امید
من پدرشم
راهش نمیدم
sara
ببخشید کامنت گزاران عزیز شما مثل اینکه متوجه نشدید که همان پدر این مشکلات را فراهم آورده اگر پدر با ادامه تحصیل این دختر مخالفت نمی کرد و یا به اجبار نمی خواست این دختر ازدواج کنه این همه معضل به وجود نمی آمد بهتره پدر این خانم نگاهشو تغییر بده.
نگار
الان وضعیتش بهتره ؟؟؟؟؟ بخاط تغییر نگاه باید اینهمه فلاکت بکشه ؟؟؟؟ کمی زیر پا گذاشتن غرور خیلی از مشکلات را حل میکنه
شعیب
پدران نفهمند و جوانان فهمیده. نفهم ها را به حال خود واگذارید و فهمیده ها نیز به راه خود بروند. نتیجه کار این خانم فهمیده گویا مطلوب شما هم هست راهش را ادامه بدهید
پروانه
یک دفعه با فرار خودت را به دردسر انداختی ولی این دفعه با فکر عمل کن و با توکل به خدا به سمت خانواده ات برگرد که اگر به قول خودت کلفتی هم بکنی باز امنیت و آرامش در خانواده و در کنار پدر ومادرت است. به امید حق موفق باشی
احمدی
گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود.
ناشناس
متاسفانه باید بگوییم ، متاسفیم!
ولی برای رسیدن به موفقیت هیچ وقت نبایستی امید را از دست داد و فقر و تنگدستی را قبول کرد.
شما تاوان بی خردی خود را می دهید. هر زمان خردورزی کنید زندگی نیز با شما مهربان خواهد بود. نبوغ خود را بکار گیرید. حتما توانمندی خاص خود را دارید. تنها خانواده است که قابل اطمینان است ، پس به دامان خانواده برگردید. امیدوارم پدرتان نیز با پذیرش شما اشتباهات خودش را نیز جبران کند. نگران دور و اطرافیان نباشید، همه آنها مشکل خاص خودشان را دارند!
خداوند پشت و پناه شما باشد.
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور
هیچ نداشته باشیم!! خدا را داریم. خدایا خودت کمک کن.
امير حسين
تو اگر يك لحظه خودت رو جاي پدر مادرت مي گذاشتي و مي ديدي چقدر از اون يكروزه گي ات تا الان كه تقريباً بيست سالت شده چقدر بي خوابي و كلفتي تورو كردن و چطور تو رو تو پر قو بزرگ كردن .. مي فهميدي كه اينها خوبي تو رو مي خوان بزرگي تو رو مي خوان ...عاقبت به خيري تو رو مي خوان ..نه اينكه ي دوستي برات پيدا بشه و تو رو با اين جمله كه كلت اونا بشي زندگي ات رو به اين روز بندازه
من كه عاشق كلفت بودن پدر و مادر را مي كشم
اين برو از اون بچه يتيم بپرس كه حداقل قدر اونا رو بفهمي..
بازهم اگر برو به خانواده ات برگرد پيش از انكه از اصل بي افتي مثل اين كه از اسب افتادي
شعیب
سلام بر خوانندگان
به راهی که در پیش گرفته ادامه دهد و هم کلاسی هایش را هم تشویق کند تا با او همراه شوند و به راه او بروند. او غرور و شرف و حیثیت پدرش را لکه دار کرده و او را نزد فامیل و به ویژه برادرش سر افکنده کرده است. پدرش دیگر دختری بدین نام ندارد و از نظر پدر او مرده است و دیگر وجود خارجی ندارد که لازم باشد به او فکر کند.
او هنوز هم بعد از دو سال آوارگی و کار خرابی و تن دادن به هرزگی های شبانه به اشتباهش پی نبرده است و جای دیگری دنبال مقصر می گردد. هنوز پدرش را مقصر می داند که چرا زنگ نزده و از او عذر خواهی نکرده است. هنوز خود را بر حق و پدرش را مقصر می داند. به کجا می خواهد برگردد. آدرس جهنم را که دارد تشریف ببرد به همان جا.
از هرزگی ها و شب خوابی هایش با مردهای نامحرم نگفته. البته بیشتر خوانندگان می دانند در پارتی های شبانه ای که او از آنها به شبگردی تعبیر می کند چه می گذرد؟؟!!!
خود خواهی هایش را جوانی و تدبیر نام می نهد و سخن بزرگترش را که مصلحت او را در نظر داشته نمی پذیرد و هنوز هم خود را بریب می دهد و با مقصر نشان دادن پدرش خود را آرام می کند. گویا به آن چه می خواسته رسیده پس به راهش ادامه دهد.
خانم محرتم!! به راهی که در پیش گرفته ای ادامه بده راه خوبی است انتهایش همه چیز هست. از نظر شما همه پدرها اشتباه می کنند چون با آن که تجربه و دانش آن ها بیشتر است از نظر شما هیچ نمی فهمند. بازگشت به نزد آدم های نفهم برای شما چه سودی دارد. صبر کن هر وقت پدرت فهمیده شد و دندان عقلش در آمد با او صحبت کن.
جهنم مبارکت باد.
ناشناس
با سلام، به نظر بنده بهترين کار برگشت به خانه است چرا که بدترين خانواده از بهتريين دوستان بهتر است. ايشان جوان هستند و مي توانند جبران کنند.شايد خيلي چيزها فرق کرده باشد ولي جلوي ضرر را از هر کجا که بگييري منفعت است پس عاقل باش و به خانه خودت برگرد. چرا که در اين زمانه گرگهاي انسان نماي زيادي زندگي مي کنند که به فکر به دام انداختن طعمه هاي راحت و بدون محافظ هستند. پس برگرد ، غرورت را کنار بگذار و از پدر و مادر عذرخواهي کن چرا که انسان بايد شجاع باشد و به اشتباهات خود اعتراف کند.
مهدي
يادم به ديالوگ معروف بهروز وسوقي در فيلم كندو افتاد كه ميگفت اگه اون تلفن جواب مي داد ( ي تلفن توي ي خونه خالي) بايد آدمي را عادت دهيم كه عادت نكند
حسین
بایداز خانه فرار نمی کردی وصلاح در این است هر چه سریعتر نزدپدر و مادرت بر گردی وتو به کنی
ناشناس
ای کاش خبرنگار دختر رو را با خونه اشتی بده
ناشناس
فیلم هندی زیاد می بینی؟؟!
فریبرزفرامرز
دخترم باید به خانه بازگردی چون هیچ پدری بدی فرزندش رانمیخواهد وشماپدر این دختر اگر این سرگذشت رادیدی وخواندی قرزندت رابه اغوش خانواده اش بازگردان تاروزهای بدزندگیش به پایان برسدانشاالله
مجمدرضا
اگر انسان بعضی وقتها بدونه غرور نابجا چه کاری دستش میده همیشه اول فکر میکنه بعد تصمیم میگیره اینجوره درصد اشتباه پایین مییاد صرف نظر از اینکه مقصر کیه بهتره دختر خانم برگردی خونه حتی اگه بابات نبخشیده باشد چون بیرون خونه شیرم که باشی گرگ های این دوره زمانه را نمیشناسی چون هر روز آبدیت میشن
fafa
باقدرت تحصیلات را ادامه بده ویک شغل خوب پیداکن.سپس باقدرت واعتماد به نفس پیش خانواده برگرد.
احسان
آخه الان تحصیلات بدرد نمی خوره برای اشتغال فقط پارتی مهمه
امیر
خواهرعزیز با دوری از خونوادت بزرگترین ظلم رو در حق خودت کردی بهتره با کمک مادرت یا خواهرت ب فکر برگشت به اغوش خونوادت باشی تا هم غرور شما و هم پدرت خرد نشود.فقط برگرد ک با رفتنت پدرت از همه بیشتر خوشحال می شود مطمن باش کاش شما مردها رو بیشتر میشناختین کاش میدونستی ک بیشتر از تو پدرت گریه کرده
هومن
فرار از خانه، احمقانه ترین کاریه که یه دختر میتونه انجام بده، متاسفانه دخترا تا میبینن 4 تا ماشین واسشون بوق میزنن یا 4 تا پسر بهشون میخندن، سریع گول میخورن و نمیدونن همون مردا که چه عرض کنم نامردا، بعد از نهایتا چند روز مثه یه آشغال میندازنشون بیرون از خونه، البته ممکنم هس معتادشون کنن، ازشون بخان دزدی کنن، مواد جابجا کنن و هرکار دیگر...
دخترای عزیز، مواظب خودتون باشید! جامعه پر از گرگه تو لباسای قشنگ...