آیا با تسلیم نخبگان همه مشكلات حل میشود؟
مجموعه این موارد نشان میدهد كه به هر علت، اكنون مشكلاتی در زمینه اعتماد متقابل میان نظام و بخشی از نخبگان پدید آمده كه البته بسیار هم با اهمیت است و لذا از آنجا كه انقلاب اسلامی انقلابی برآمده از كلام و جمهوری اسلامی مبتنی بر یك دیدگاه فكری و فرهنگی است، باید تلاش كرد خلل به وجود آمده در این زمینه را برطرف كرد.
در این زمینه ابتدا باید این مشكل بازشناسی شود، سپس میزان اهمیت آن برای پایایی نظام سنجیده شود و در آخر، راهكارهایی برای حل آن جستجو كرد.
در ابتدا باید گفت بحث جدایی بخشی از نخبگان و سیاسیون با نظام چیزی نیست كه در دوران 30 ساله جمهوری اسلامی بیسابقه باشد، هر چند به نظر میرسد میزان شكاف كنونی در مقاطع قبلی نظیر نداشته است.
در این 30 ساله شاهد حوادث مختلف منجربه حذف یا كنارهگیری بخشهایی از نخبگان به دلیل بروز مشكلات بین آنان با نظام یا رهبری بودهایم. در ابتدا طیف دولت موقت به دلیل فقدان روحیه انقلابی متناسب با آن مقطع توسط انقلابیون، مردم كنار زده شدهاند. مجاهدین خلق هم به خاطر عدم پذیرش رهبری امام و دست بردن به اسلحه طبعاً كنار گذاشته شدند. بنیصدر نیز با رأی عدم كفایت مجلس روبرو شد و از كشور گریخت؛ در مقطعی دیگر نهضت آزادی به دلیل تبلیغات سوء در بحبوحه جنگ، با فرمان امام راحل(ره) از فعالیت سیاسی منع شدند و آیتا... منتظری به دلیل مقاومت در برابر اجرای قانون و برخی كارشكنیها در زمان جنگ توسط امام(ره) عزل و صرفاً به كار فقهی و علمی فراخوانده نشد.
در مقاطع دیگر هم برخی احزاب نظیر طیف چپ و یا كارگزاران با محدودیتهایی نظیر رد صلاحیت در مقاطع انتخابات خبرگان و مجلس روبرو شدند. یا در مقطعی برخی روشنفكران به لحاظ دیدگاههایشان مشكلاتی با نظام پیدا كردند و با پارهای محدودیتها از جمله در تدریس یا عرضه آثار و... مواجه شدند. البته واكنش این طیفهای مغضوب متفاوت بوده است، عدهای ترجیح دادند با خروج از كشور زندگی جدیدی را برای خود آغاز كنند و با خارج كردن خود از دسترس نظام به مبارزه با آن بپردازند كه منافقین و بنیصدر از این دسته بودند.
برخی روشنفكران و روزنامهنگاران هم شبیه همین رویه را برگزیدند و البته با رویكردی نرمتر از دسته اول به اقدامات تبلیغی انتقادی در خارج از كشور پرداختند و البته این پتانسیل، برای رسانههای خارجی نظیر بی.بی.سی فارسی، صدای آمریكا، رادیو زمانه و... امكانات مناسبی مهیا كرد.
عدهای دیگر ترجیح دادند فعالیت سیاسی را كنار گذاشته و به اقدامات دیگر نظیر كارهای علمی و اقتصادی بپردازند، عدهای سكوت اختیار كردند و گروه دیگری تلاش كردند فعالیتهای سیاسی را با غلظت كمتر و محتاطانهتر ادامه دهند كه به عنوان نمونه افرادی چون ابراهیم یزدی از این دسته بودند.
با وجود آنكه اگر مجموعه افراد و گروههای موجود در این عنوان را در لیستی جمع كنیم، فهرستی بلند بالا از نظر كمی و كیفی – فارغ از نگاه ارزشی – به دست خواهد آمد، اما باید اقرار كرد كه برخوردهای نظام با كل آنها به هیچ روی به اندازه مقطع اخیر پیامد نداشته است و هیچگاه اینگونه نبوده كه احساس شود بین نظام و شاكله و كلیت نخبگان یك زاویه چالش و بیاعتمادی ایجاد شده است، چرا كه در مقاطع قبلی اگر نظام با طیفی به مشكل برمیخورد، از طریق طیف دیگر آن را جبران میكرد و اگر گروهی از نخبگان مشكلاتی داشتند، بخش دیگر همراه نظام بودند و خلأ غیبت برخیها به هر حال برطرف میشد.
به هر حال به گفته بسیاری از دلسوزان، چنین معضلی اكنون وجود دارد و چه بسا نگرانی بزرگانی چون رهبری از آن است كه به دلیل نفوذ نسبی نخبگان در مردم، این شكافها و نارضایتیها از طریق نخبگان به مردم سرایت كند و طبیعی است كه در صورت وقوع چنین پدیدهای كه به دلیل جایگاه نخبگان به عنوان گروههای مرجع دور از ذهن هم نیست، آسیبهای جدی به مقبولیت نظام وارد خواهد آمد. از همینرو پیشنهاد میشود نخبگان موضع كنونی خود را تغییر دهند و این تغییر موضع را با صدای بلند و به شیوهای كه به كل جامعه منتقل شود، فریاد بزنند و به حمایت صریح از مجموعه حاكمیت بپردازند تا به این وسیله، مردمی هم كه به واسطه مواضع این گروه دچار چالشهایی با حاكمیت شده بودند، تغییر موضع داده و به بازگشت اعتماد عمومی به حاكمیت در جامعه منجر شود.
اگر رهبر انقلاب از سكوت برخی خواص انتقاد می كنند و خواستار شكستن این سكوت میشوند، ناظر به همین معناست. حال برآنیم برای تحقق این انتظار به حق رهبری، تصویری از میزان تاثیرگذاری نخبگان یا خواص بر جامعه و چگونگی تعامل موثر با آنها به دست آوریم
در آغاز، پاسخ به چند پرسش و ابهام ضروری است.
در خصوص سؤال اول كه آیا مشكل جدی نظام تعامل با نخبگان است، باید با پرهیز از پاسخهای افراطی و تفریطی تأكید كرد، درست است بخشی از مشكلات كشور ناشی از ضعف در تعامل نظام با نخبگان است، اما این، دلیل همه مشكل نیست.
قطعاً نخبگان و گروههای مرجع بر جامعه مؤثرند و میتوانند برخی قضاوتها یا مطالبات را در اذهان مردم شكل دهند. اما همه مشكلات كه ذهنی نیست. برخی معضلات را مردم به صورت عینی خود مشاهده میكنند و در صورت وجود چنین معضلاتی، دیگر موضع نخبگان برای آنها اهمیتی ندارد.
به عنوان نمونه فقدان مدیریت صحیح اقتصادی و نابسمانی در بخش اقتصاد كه پیامدهایی چون تورم، بیكاری، كاهش قدرت خرید و... داشته، چیزی است كه در صورت وجو د آن، مردم آن را خود لمس میكنند.
نمونه دیگر كمكهای نظام به نهضتهای اسلامی خارج از ایران، نظیر جنبش مقاومت حزبالله، حماس و برخی گروههای دیگر است. این موضوع اگرچه برای گروهی از مردم، از جمله آنان كه مشكلات اقتصادی دارند، غیرقابل پذیرش است، اما نخبگان به راحتی با آن كنار میآیند. چون میدانند علاوه بر راهبردهای دینی و انسانی و لزوم كمك به مظلومان، كشورهای مختلف دنیا كه اثرگذاری منطقهای دارند، طبعاً در كشورهای دیگر مبالغی را در جهت منافع ملی و منطقهای خود سرمایهگذاری میكنند و این امری پذیرفته شده است. اما همین موضوع احتمالاً به دلیل مشكلات اقتصادی شخصی یا عدم احاطه لازم به مسایل دیپلماتیك برای بسیاری از مردم قابل هضم نیست.
یا مورد دیگر، فضای نسبتاً بسته فرهنگی، اجتماعی است كه اتفاقاً گاه برای غیرنخبگان ملموستر است. چرا كه مخاطب مطبوعات سیاسی و سایتهای خبری و خبرگزاریها كه بعضاً با گرایشهای مختلف به انتشار مطلب میپردازند، مجموعاً در كل كشور كمتر از نیم میلیون نفر است كه از قشر نخبه جامعه هستند.
اما طیف عام جامعه معمولاً به صداوسیما یا شبكههای ماهوارهای رجوع میكند و با توجه به دسترسی به رسانههای آزادتر، فضای نسبتاً بسته صداوسیما برای افراد قابل قبول نیست.
چرا كه صرفاً در موضوع ورزش است كه میتوان از آن برنامهای چندجانبه و حاوی بحث و مجادله و چندصدایی نظیر «برنامه 90» مشاهده كرد و در دیگر موضوعات،چنین فضایی تقریباً دست نیافتنی است. هر چند این برنامه نیز به بهانه گرایشهای مجری آن چند ماهی غیرقابل پخش بود.
از اینرو به نظر میرسد مشكلات عینی را باید حل كرد، نه اینكه از نخبگان انتظار داشته باشیم مردم را درباره آنها توجیه كنند. چرا كه در این صورت اگر اعتماد مردم آزرده از برخی مشكلات به نظام كاهش یافته باشد، با موضعگیری نخبگان و نفی مشكلات، مردم از نخبگان هم میبرند.
فرض میكنیم نخبگان سیاسی، فرهنگی، اجتماعی كه نسبت به رویدادهای پس از انتخابات نگاه منتقدانه دارند و معتقد به حقكشیهایی هستند، به هر دلیل تغییر موضع دهند. مثلاً پی ببرند كه مواضعشان اشتباه بوده یا با تهدید و تطمیع به تغییر موضع بپردازند و از موسوی و خاتمی و كروبی گرفته تا هاشمی و لاریجانی و محسن رضایی و برخی علما و مراجع و نخبگان فرهنگی و دانشگاهی، همه یكصدا خطاب به مردم اعلام كنند عملكردشان – چه سكوت و چه موضعگیریهای منتقدانه – در رویدادهای پس ازانتخابات اشتباه بوده و اكنون در نظر دارند موضعی كاملاً حمایتآمیز از دولت اتخاذ كنند.
در این صورت آیا مشكل حل خواهد شد و فضا به آرامش پیش از انتخابات بازخواهد گشت؟
به نظر میرسد در صورتی كه چنین اتفاقی بدون برخی اصلاحات و حل برخی معضلات صورت گیرد، تنها پیامد آن از بینرفتن مرجعیت این دسته از نخبگان در میان معترضان و البته تندتر شدن و رادیكالتر شدن فضای گفتمانی آنان خواهد بود. آنچه طی اعتراضات پس از انتخابات در چارچوب شعارهای خارج از چارچوب نظام نظیر "جمهوری ایرانی" گهگاهی مشاهده شد، و البته با واكنش منفی نخبگانی نظیر شخص میرحسین موسوی قرار گرفت، نشان دهنده این است كه طیف معترض در صورت فقدان یك محور كنترل كننده معتدل، ظرفیت تندتر شدن از وضع فعلی را دارد و در صورتی كه فرض این بخش از نوشتار تحقق پیدا كند، نتیجه آن احتمالاً عبور بدنه معترضین از نخبگان داخل نظام است كه به واسطه باورها و سوابق خود به امام و ولایت فقیه و ارزشهای انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی پایبندند و در عین حال اعتراضاتی به عملكردها دارند.
در این صورت، بخشی از این جریان به سوی آنارشیسم، هرج و مرج طلبی و اعتراضات بدون هدف خواهد رفت و این احتمال هست كه بخشی نیز تحت مدیریت نخبگان و رسانههای خارج از نظام قرار گیرند كه هر دو عواقب جبرانناپذیری برای كشور دارد.
اما راهكار چیست و چگونه میتوان نخبگان را جذب كرد و از آنها نیز برای جذب مردم و معترضین بهره جست؟
با توجه به موارد پیشگفته، در صورت برداشته شدن گامهای عملی، هم جذب نخبگان تا حدودی امكانپذیر است و هم با كمك آنها میتوان اعتماد عمومی در فضای كشور را پررنگتر نمود. چرا كه اگر نخبگان امتناع شوند و برخی مطالبات منطقی آنها تحقق یابد، آنها هم میتوانند در حل مشكلات عینی به نظام یاری رسانند و هم میتوانند با ایجاد ارتباط با بدنه جامعه، از ابهامات بكاهند.
در این باره به نظر میرسد در گام اول ادبیاتهای نامأنوسی چون كودتای مخملی، براندازی، وابستگی به بیگانه و... كنار گذاشته شود. چرا كه اینگونه ادبیات باید ممكن است در بخشی از عوام جامعه مؤثر باشد و برخی را همراه كرده و عدهای دیگر را بترساند؛ اما نخبگان به دلیل حضور در متن رویدادها، استفاده از چنین ادبیاتی را نوعی اهانت به خود تلقی میكنند.
از همینرو باید به جای استفاده از چنین روشهایی، اطلاعات كافی از پشت صحنه حوادث به نخبگان داده شود و حقایق برای آنها بازگو شود. طبیعی است كه بسیاری از متخلفان و قانونشكنان تلاش كرده و میكنند پشت رهبری سنگر بگیرند تا اقدامات خلاف آنها به پای رهبری نوشته شود.
طبعاً باید چنین كسانی كه به جامعه، مردم و رهبری جفا میكنند، برخورد مناسب و عملی صورت گیرد. چرا كه قاعدتاً صرف انتقاد از چنین اقداماتی بدون پیامد عملی نه نخبگان، بلكه جامعه را از پاكدستی نظام خاطر جمع نخواهد كرد.
در صورت بروز اصلاحات جدی در نوع ادبیات و نوع عمل، آنگاه میتوان حتی از خود نخبگان برای ارائه طرحهای آنها و شركت دادن آنها در ایجاد وفاق و همدلی استفاده كرد و فضای تقابل و دوری را به فضای تعامل و نزدیكی تبدیل نمود. 1- عمیقترین شكاف پس از انقلاب بین نظام و نخبگان؟ 1- آیا واقعاً تمامی مشكلات نظام تعامل با نخبگان است یا به بیان دیگر، تمام معضلات و اعتراضات مردم به حاكمیت، ناشی از اعتراضات نخبگان است یا بخشی از آنها خود بدون تأثیرگیری از نخبگان به چنین موضعی رسیدهاند؟ 2- آیا با فرض تغییر موضع و شكسته شدن سكوت نخبگان یا توبه آنان از مواضع قبلیشان مشكلات كشور حل میشود؟ 3- چه كنیم كه نخبگان را همراه كنیم و بتوانیم با كمك آنها فضای بیاعتمای را اصلاح كنیم؟ 2- اما پاسخ به پرسش دوم:
گزارش خطا
0 پسندیدم
ارسال نظر
اخبار روز
خبرنامه
