آموزههای جنگ ایالات متحده-اسرائیل-و ایران: استراتژی، توهم و دگردیسی جنگ
به گزارش بورس نیوز، از دونالد ترامپ تا بنیامین نتانیاهو، جنگ ایالات متحده و اسرائیل با ایران نه تنها محاسبات اشتباه استراتژیک، بلکه تحولی عمیق در چگونگی پیشبرد، توجیه و تداوم جنگها را آشکار میسازد. پرسش اینجاست: اگر درس واقعی این باشد که «قدرت» دیگر تضمینکننده «کنترل» نیست و «تنشزایی» اکنون جایگزین «استراتژی» شده است، چه؟
«به مدت ۳۶ سال باور داشتیم که پایگاههای آمریکایی از ما محافظت میکنند؛ اما در اولین جنگ دریافتیم که این ما بودیم که از آنها محافظت میکردیم.» این اظهار نظر منسوب به فیصل بن فرحان آل سعود، وزیر امور خارجه عربستان، نشاندهنده یک واژگونی بنیادین در منطق امنیتی خلیج فارس است.
رویارویی اخیر ایالات متحده، اسرائیل و ایران نه تنها ترتیبات منطقهای را بازطراحی کرده، بلکه دگردیسیهای عمیقتری را در ماهیت خودِ جنگ عیان ساخته است. تحلیلگرانی نظیر آلستر کروک، دیپلمات سابق بریتانیایی و افسر پیشین MI۶، تاکید کردهاند که این منازعه نشانگر گذار از پارادایمهای استراتژیک تحت سلطه غرب به سوی یک نظم جهانی متکثرتر و انطباقپذیرتر است.
اقدامات رهبرانی، چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، پرسشهایی بنیادین درباره فرسایش محدودیتهای هنجاری و آینده نظم بینالملل ایجاد میکند.
در نظریات کلاسیک، از کارل فون کلاوزویتس به بعد، جنگ به عنوان «تداوم سیاست به طرق دیگر» نگریسته میشود. با این حال، آنچه این جنگ القا میکند نگرانکنندهتر است: جنگ به شکلی فزاینده از کنترل سیاسی خارج شده و پویاییهایی ایجاد میکند که هم استراتژی و هم سیستم بینالملل را به گونهای بازطراحی میکند که رهبران نه قصد آن را داشتند و نه به طور کامل آن را درک میکنند.
در ادامه، سیزده آموزهای که این جنگ برای تحلیلگران ژئوپلیتیک به همراه دارد، در چارچوب نظری ارائه میشود:
آموزههای ژئوپلیتیک جنگ ایالات متحده-اسرائیل علیه ایران
۱. بازتعریف قدرت از طریق جنگ نامتقارن
استراتژی ایران تایید میکند که فرودستی نظامی دیگر به معنای ضعف استراتژیک نیست. ایران از طریق شبکههای غیرمتمرکز، پهپادها، توانمندیهای سایبری و اختلال در امنیت دریایی، هزینههای نامتناسبی را به حریف تحمیل کرده است. همانطور که آلستر کروک اشاره میکند، هدف در اینجا پیروزی به معنای متعارف آن نیست، بلکه فرسایش اراده و انسجام دشمن است. جنگ به جای آنکه نبردی برای «نابودی» باشد، به رقابتی برای «تابآوری» تبدیل شده است.
۲. فرسایش آشکار بازدارندگی ایالات متحده
آسیبپذیری پایگاهها، کشتیها و زنجیرههای تأمین، هاله شکستناپذیری سلطه آمریکا را مخدوش کرده است. امروزه بازدارندگی کمتر به برتری تکنولوژیک و بیشتر به «تابآوری در برابر فشارهای مستمر» وابسته است. این مسئله با تحلیلهای اندیشکده رند (RAND) همسو است که بر در معرض خطر قرار گرفتن فزاینده داراییهای باارزش در مناطق مورد مناقشه تأکید دارند.
۳. پایان همسویی خودکار متحدان
تردید کشورهای اروپایی نشاندهنده گذاری گستردهتر از سیستمهای اتحاد سلسلهمراتبی است. به استدلال آلستر کروک، وحدت غرب تحت فشار منافع اقتصادی و امنیتی واگرا در حال فروپاشی است. همبستگی دیگر یک پیش فرض نیست، بلکه امری مشروط است.
۴. استراتژی «مصونسازی» در کشورهای حوزه خلیج فارس
بازیگران منطقهای در حال بازنگری در محاسبات خود هستند. پارادوکس فاش شده در این جنگ این است که میزبانی از نیروهای آمریکایی ممکن است سطح آسیبپذیری را افزایش دهد. از این رو، کشورهای حوزه خلیج فارس در حال تنوعبخشی به روابط خود هستند؛ یعنی ضمن تعامل محتاطانه با ایران، پیوندهای خود را با چین و سایر شرکا عمیقتر میکنند. امنیت دیگر «برونسپاری» نمیشود، بلکه «مذاکره» میشود.
۵. ژئواکونومی به مثابه میدان نبرد
اختلال در تنگه هرمز نشان داد که چگونه جریانهای اقتصادی میتوانند با دقت بالا به سلاح تبدیل شوند. نفت، مسیرهای کشتیرانی و سیستمهای مالی (از جمله فرآیند دلارزدایی) اکنون جزئی جداییناپذیر از جنگ هستند. همانطور که در تحلیلهای مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک (IISS) آمده است، گسست ژئوپلیتیکی و رقابتهای فزاینده، وابستگی متقابل اقتصادی را — بهویژه در گلوگاههای استراتژیک و جریانهای انرژی — از عاملی برای ثبات به عرصهای برای منازعه تبدیل کرده است.
۶. نقص ساختاری در استراتژیهای «تغییر رژیم»
علیرغم دههها شکست _ از عراق تا لیبی _ این باور که فشار قهری میتواند نظامهای سیاسی را بازطراحی کند، همچنان پابرجاست. با این حال، تحلیلگران بارها استدلال کردهاند که استراتژیهای «قطع سر» (حذف رهبران) بهندرت منجر به تسلیم سیاسی میشود. در مقابل، این استراتژیها اغلب باعث تقویت انسجام و مشروعیت رژیم شده، واکنشهای ناسیونالیستی را برمیانگیزند و در فروپاشی ساختارهای نهادینِ زیربنایی ناکام میمانند. انتظارات مبنی بر اینکه اقلیتهای داخلی یا گروههای اپوزیسیون _ مانند کُردها در ایران_ تحت فشارهای خارجی علیه رژیم بسیج شوند نیز به همان اندازه نابجا بوده است. فشار خارجی به جای تضعیف دولت ایران، منجر به تقویت آن شده است. اثر «گرد آمدن گردِ پرچم» نارضایتیهای داخلی را به سمت تهدیدات خارجی منحرف میکند. این الگو که در جنگ عراق و جنگ ویتنام نیز مشهود بود، با ثباتی خیرهکننده تکرار میشود.
۷. توهم استراتژیک در قلب مداخلهگرایی
این انتظار که فشارها باعث فروپاشی داخلی در ایران شود، بازتابدهنده همان چیزی است که رابرت جرویس تحت عنوان «سوءبرداشت در سیاست بینالملل» شناسایی کرده است. بازیگران خارجی، مانند اطرافیان ترامپ (و نه کل دستگاه اطلاعاتی ایالات متحده)، میل چهلساله نتانیاهو و موساد، فرضیات خود را بر جوامع پیچیده فرافکنی میکنند و در نتیجه، تابآوری و ظرفیت انطباقپذیری آنها را دستکم میگیرند. جرویس فراتر از این استدلال میکند که تصمیمگیرندگان، سیگنالهای خارجی را از طریق فیلترهای شناختی که توسط باورهای پیشین شکل گرفتهاند تفسیر میکنند که این امر منجر به خطاهای سیستماتیک میشود.
۸. از پیروزی نظامی تا مدیریت روایت
در حالی که هیچ پیروزی قاطعی در افق دیده نمیشود، نبرد به عرصه «ادراک» تغییر جهت میدهد. رهبران به طور فزایندهای نتایج را برای مخاطبان داخلی خود قالببندی میکنند و ابهام راهبردی را به روایتهای سیاسی تغییر میدهند. جنگ اکنون به همانقدر که بر سر کنترل قلمرو و پیامدهای استراتژیک است، بر سر روایت سازی و کنترل رسانهای نیز هست.
۹. تلهی تنشآفرینی بدون نقشه خروج
ایالات متحده بدون یک استراتژی خروج سیاسی روشن وارد درگیری شد. همانطور که گراهام آلیسون تبیین میکند، پویایی بوروکراتیک و دغدغههای مربوط به اعتبار، باعث تداوم درگیری میشوند؛ حتی زمانی که اهداف مبهم باشند. در این حالت، تنشآفرینی خودبهخود تداوم مییابد.
۱۰. ظهور نظم پسا-هژمونیک
این منازعه بازتابدهنده توزیع گستردهتر قدرت است که در آن هیچ بازیگر واحدی نمیتواند نتایج را به طور یکجانبه تحمیل کند. یک مصداق بارز، لحظهای بود که دونالد ترامپ برای کمک به کاهش تنشها و بازگشایی تنگه هرمز به چین روی آورد؛ این چرخشی در سلسلهمراتب سنتی بود که در آن واشینگتن همواره به عنوان ضامن اصلی امنیت عمل میکرد. همانطور که تحلیلگرانی نظیر آلیستر کروک مطرح میکنند، این امر نشاندهنده گذار به سوی نظمی مذاکرهمحورتر و کثرتگرایانهتر است؛ جایی که حتی قدرتهای مسلط باید برای مدیریت بحرانهایی که دیگر به تنهایی قادر به کنترل آنها نیستند، به رقبای خود تکیه کنند.
۱۱. تداوم منطق امپریالیستی
علیرغم شکستهای مکرر، دکترینهای مداخلهگرایانه همچنان پابرجا هستند. همانطور که تحلیلهای وبسایت «War on the Rocks» و مباحث اندیشکدهها نشان میدهند، مداخلهگرایی عمیقاً در بدنه امنیتی ایالات متحده نهادینه شده و به جای اینکه حاصل انتخابهای سیاسیِ مجزا باشد، با هنجارهای مشترک و انگیزههای سازمانی تداوم مییابد. این وضعیت بازتابدهنده چیزی است که دانشمندانی، چون استیون والت آن را تداوم هژمونی لیبرال توصیف میکنند؛ راهبردی با هدف بازآرایی آرایش سیاسی در خارج از کشور که نه تنها نشاندهنده سکون و اینرسی سازمانی است، بلکه بیانگر یک تعهد ایدئولوژیک جدی به شکلدهی به پیامدهای سیاسی برون مرزی است. جان میرشایمر این وضعیت را به صراحت چنین مینامد: «توهم بزرگ: رویاهای لیبرال و واقعیتهای بینالمللی». علاوه بر این، مفهوم بیشگستردگی امپراتوری در روابط بینالملل که با نام پل کندی و بعدها جک اسنایدر گره خورده است، تبیین میکند که چرا قدرتهای بزرگ حتی زمانی که تعهداتشان زیانبار میشود، همچنان به گسترش آنها ادامه میدهند.
۱۲. درهمتنیدگی مرزهای جنگ و صلح
این منازعه بهخوبی نشان میدهد که چگونه مرز میان جنگ و صلح فرسوده شده و به شکلی درآمده است که فرانک جی. هافمن آن را جنگ ترکیبی میداند و مؤسسه بینالمللی مطالعات استراتژیک (IISS) آن را رقابت مستمر در منطقه خاکستری توصیف مینماید. عملیاتهای سایبری، فشار اقتصادی و درگیریهای نیابتی، وضعیتی از تقابل مستمر را حفظ میکنند که در حد جنگ رسمی نیست. از این منظر، جنگ دیگر یک رویداد مجزا و منفصل نیست، بلکه یک وضعیت استراتژیک دائمی است که در حوزههای متعدد و بدون مرزهای زمانی یا حقوقی مشخص، تداوم مییابد.
۱۳. فرسایش محدودیتهای هنجاری
درس نگرانکنندهتر، مربوط به تضعیف قواعد حاکم بر جنگ است. پرسشهای مطرح شده پیرامون اصل تناسب، هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی (نظیر آتشنشانیها، شبکههای برق، مدارس و بیمارستانها) و حملات پیشدستانه، این نگرانی را برمیانگیزد که آیا کنشگرانی همچون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو در حال بسط دادن و شکستن هنجارهای تثبیتشده در مخاصمات مسلحانه هستند یا خیر. اگرچه این روند بیسابقه نیست (چنانکه در غزه و نقاط دیگر شاهد بودهایم)، اما نشاندهنده تغییری بالقوه به سمت تفسیرهای سهلگیرانهتر از بهکارگیری زور است.
نتیجهگیری
بنابراین، این جنگ برای امروز و آینده چه آموزهای برای ما دارد؟ از منظر تاریخی، جنگها همواره به عنوان آزمایشگاههای بیرحمی برای یادگیری سیاسی عمل کردهاند. با این حال، درسی که در اینجا مطرح است، نه «انطباق و سازگاری»، بلکه «تکرار» است. همان الگوهای مشابه — یعنی سوءبرداشت، زیادهخواهی و تنشآفرینی بدون اهداف مشخص — علیرغم دههها تجربه، دوباره تکرار میشوند. همانطور که رابرت جرویس بیان میکند، تصمیمگیرندگان تمایل دارند منازعات جدید را از طریق چارچوبهای شناختی موروثی خود تفسیر کنند؛ آنها اغلب به جای انطباق با واقعیتهای در حال تغییر، در بازخوانی و درک درست آنها دچار خطا میشوند.
اظهارات فیصل بن فرحان آل سعود بر این تغییر تأکید دارد: امنیت دیگر نمیتواند از بیرون تضمین شود و جنگ نیز دیگر بهسادگی قابل مهار نیست. در عوض، پیامدهای جنگ در مناطق، اقتصادها و سیستمهای سیاسی طنینانداز میشود. اقدامات رهبرانی، چون دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو، پرسشهایی بنیادین را درباره فرسایش محدودیتهای هنجاری و آینده نظم بینالملل ایجاد کرده است.
در نهایت، جنگ همچنان میآموزد، اما آنچه میآموزد بستگی به اراده بر یادگیری دارد. اگر گذشته راهنمای ما باشد، خطر اصلی در دسترس نبودن درسها نیست، بلکه در نادیده گرفتن سیستماتیک آنهاست. در عمل، ضرورتِ ساختن «روایتهای توجیهکننده» برای مخاطبان داخلی و چرخههای انتخاباتی پیشرو، اغلب بر تأملات راهبردی غلبه میکند.
