سخنان حاتمی کیا درباره قلم به مزدهای بی تربیت
حاتمي كيا در فيلمي كه براي تقدير از او ساخته شده بود درباره شهيد آويني گفت:
الآن جاي شهيد آويني خيلي خاليه. الآن مدافعي كه در اين حوزه قلمش با شخصيتش عجين باشد متاسفانه نداريم يا كم داريم. حداقل در بخشي كه من بهش اعتقاد دارم. حوزه فرهنگ، حوزه ارزش ها، حوزه جنگ، حوزه بچه هاي انقلاب كه كسي كه دردمند باشد نسبت به نظام و حرفهايش عقده مند نباشد و از يك ريشه اي برخوردار باشد، واقعيت اين هست كه در اين دوران خيلي جاي چنين شخصيتي خالي هست. يك جور كه براي يكي مثل خودم كه در دوراني كه ايشان بودند براي من يكجور تكيه گاه حساب مي شد. هيچ وقتي مثل الآن احساس تنهايي نمي كنم. احساس اينكه وارد يك عرصه اي شديم كه هيچ فرمانده ايي نيست كه با بيسيم با ما تماس بگيرد. و ما كه در اين عرصه و اين فضاي وسيع پر از رنگارنگ گير كرديم و هرچي داد مي زنيم. قلبمون هي مي گويد: آويني، آويني، حاتمي. مرتضي مرتضي ابراهيم، صدايي نمي شنويم. . نمي دانم كه اين حكمت خداونديه كه الآن بايد جايش در اين جامعه خالي باشد. بشدت جاي آويني اين روزها خالي هست.
در ادامه...
به گزارش كافه سينما فرزاد جمشيدي با گفتن جملاتي باعث چند بار تشويق ابراهيم حاتمي كيا شد. حاتمي كيا ابتدا سر جايش نشسته بود و تصور مي شد علاقه ايي ندارد به روي سن برود سپس خورشيدي از او خواست به روي صحنه برود و حاتمي كيا پشت ميكروفن رفت:
«مي توانم اين تصوير را بگويم. از منطقه عملياتي برگشته بودم. نمي دانم والفجر چند بود. ولي مي دانم خيلي خسته برگشتم. يعني اين راه را تقريبا بدون توقف ز منطقه برگشتم تهران. به جاي اينكه بروم خانه مستقيم آمدم تلويزيون و رفتم تو اتاقي كه آقا مرتضي هست. مرتضي هم مثل هميشه يك دمپايي پايش بود و نشسته بود پشت دستگاه و منتظر بودم تا وارد مي شوم -خسته از جبهه- در حالي كه كلي فيلم آوردم و... برگردد و بغلم بگيرد و ماچم كند.يكهو ديدم برگشت نگاهم كرد و گفت: الآن آمدي؟ گفتم كه :آره، همين الآن رسيدم. گفت: زود نيامدي؟ گفتم: نمي دانم. و من شب دوباره برگشتم. و هزار كيلومتر را دوباره برگشتم به منطقه براي فيلمبرداري. بدون اينكه ببيند محصول من چيست، احساس كرده بود الآن حضور من بايد آنجا باشد. اين كاريزماي اقا مرتضي، اين قدرت آقا مرتضي كه حتي خانواده كه به شدت برايم اهميت داشت، بچه هايم تازه كوچك بودند دوست داشتم بروم ببينم شان، چنان سيطره داشت اين ولايت آقا مرتضي به ما كه من را دوباره شب برگرداند. فقط يك سر به خانه زدم و دوباره برگشتم سمت منطقه. واقعا جاي همچين سنگري خاليه.كه در فضاي كاملا طوفاني شده و مه آلود دست ما را بگيرد. من اشاره مي كنم به نكته ايي كه آقاي شمقدري الآن فرمودند. آقا مرتضي آمد.در اين حوزه كار كرده بود زمان جنگ. حالا من قبل از انقلابش را كار ندارم. ولي آمد در حوزه فرهنگي كه آثارش هست از فيلم ها و سخنراني ها و ... يك مجله راه انداخت به اسم سوره. يعني يكي از آن پايگاههاي بسيار مهم. خب همين آقا مرتضي كه من اوايل مي آمدم همه اش پشت موويلا بود، اين اواخر كه مي آمدم در دفتر سوره خسته ، فشرده و حالش بهم ريخته به من روزنامه ها و مجلات را نشان مي داد و اسم هايي كه هميشه نا مهربان بودند. هميشه بي حيا هستند نسبت به كساني كه كار كردند. همان هايي كه الآن هم هست قلم هايشان. يعني قلم به مزد اند و لحنشان لحن بي تربيتي است. مال اين حوزه نيستند. همان موقع هم به اقا مرتضي همين حرف ها زده شد. چه ادعايي كردند و چه حرف هايي زده شد. همان طور كه اشاره شد آقا مرتضي دوباره برگشت به جنگ به خاك فكه و يك فرجام با شكوه براي خودش رقم زد. براي ما كه غصه هست. ولي واقعيت اين هست كه اين حوزه حوزه سختي هست و نياز به حمايت هست. حامياني مثل آقا مرتضي. كه نه صرفا دستي به سر و گوش ما بكشند و گمان هم كنند كه قضيه تمام شده است. خب چه اتفاقي افتاده بود. يك روزنامه اي، مجله اي در آمده بود كه روي جلدش يك رزمنده بوسنيايي را نشان داده بود كه قيافه اش مثل اين رمبوهاي آمريكايي، تيپ و شمايل آمريكايي داشت ولي سربندي بسته بود كه رويش الله اكبر بود كه اين خط بطلاني به شمايل بود به تعبيري. و او تنبيه شده بود بابت اين گفتن. تصوير حوزه تفسير هست. و بايد اين امكان را براي تعريفش بدهيم. خب حوزه هنر و سينما هم همينطور است. و به نظر من جاي چنين عزيزي خالي است و اميدوارم که به حق علي اتفاقي كه مي افتد در آينده، ما احساس امنيت كنيم. من اين را هم بگويم روزي يك عملياتي رفته بودم ، البته عمليات نبود. يك چيز سري را بايد فيلمبرداري مي كرديم . مستند هم بود. و من در دل شب و تاريكي بايد مي رفتم به يك دشتي. رفتم و رفتم و رفتم يك جا رسيدم ديدم باد تندي مي آمد و ديدم يك نفر به من ايست داد و جلوي اين نور چراغ هاي من فردي ديده شد كه نشسته و ماشه را هدف گرفته. فرياد زد كه چراغ ها را خاموش كن! من خاموش كردم. شيشه را پايين كشيدم. با همان اسلحه آمد سمت من و گفت: بگو از كجا آمدي؟ من با اطمينان دست كردم توي جيبم و يك حكم ماموريتي داشتم كه من اينجا آمدم براي فيلمبرداري. تا آمدم بدهم دستش. باد و طوفاني كه در آن دشت خيلي شديد بود. پنجره را كه پايين كشيدم يكهو اين كاغذ از دست من رفت. و آن هم نتوانست بگيرد و رفت تو تاريكي. آمدم پياده شوم گفت: نه! تكون نخور. گفتم: آقا اون الآن نامه بود . حكم ماموريت منه. من الآن آمدم فيلمبرداري. گفت: دروغ مي گويي. از كجا بدانم راست مي گويي؟ گفتم اين را چه جوري ثابت كنم؟ آن موقع هم موبايل اين حرف ها نبود كه. من مانده بودم و من دستگير شدم. و من را تا فردا حبس كردند تا من بتوانم با يك جاهايي حرف بزنم و معلوم بشود كه بله. من واقعا جاسوس نبودم.
اين حوزه اين مسايل را دارد. من اميدوارم آن كساني كه الآن گرفتارند. موضع من را نسبت به بچه هاي مستند مي دانيد. موضع من را نسبت به بحث جشنواره هاي خارج كشور مي دانيد. موضع من نسبت به بي بي سي شديدا مشخص است. چه بي بي سي چه راديو هاي آن ور و آن تصاوير موضعم مشخص است. اما يك نگاه مهربانانه اي نسبت به اين بچه ها داشته باشيم. من بعضي هايشان را مي شناسم. اين اتفاق مي تواند افتاده باشد. من رد نمي كنم. مطمئنم اين نگاه من را آقا جواد شمقدری هم دارد. يك اتفاقي افتاده. تنبيه بايد بشوند. اگر اينها به عمد تصميم گرفته باشند يك جوري رفتار ضد امنيت ملي داشته باشند. ولي ماها ضربه پذير هستيم ديگر. ظلمي نشود به ما. بگذاريم اين بچه ها با يك رافتي برگردند. اميدوارم كه اين به گوش عزيزان و دوستان امنيتي برسد. با يك رافتي برخورد بشود. چون خبر پيچيد و معلوم شد و تا يك حدي ما بايد انصاف داشته باشيم.»
گزارش خطا
0 پسندیدم
ارسال نظر
اخبار روز
خبرنامه
