بورس‌نیوز(بورس‌خبر)، قدیمی ترین پایگاه خبری بازار سرمایه ایران

      
شنبه ۰۸ بهمن ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۴

حکایت هایی از شیخ ما در معاملات آتی سکه طلا

این توطئه دشمنان بودندی تا به ما ضرری بس گران وارد کردی اما لاجرم از خودشان غافل شدندی و گند کارهایشان بیرون زدی. خواجه از این سخن دریافت که شیخ به فراست دانسته که اولاً خواجه عبدالعزیز با چه کسانی می پرد وچه می کند و دوم اینکه این وصله ها به شیخ ما نمی چسبد و دامانش از این سخن پاک است.پس چون مریدان این حکایت بشنیدند،آنقدر بگریستند ونعره کشیدند تا تسمه موتورشان بسوخت.
کد خبر : ۵۹۷۸۷

آورده اند که روزی شیخ ما به محله بدره فروشان فرو می شد و جمع مریدان بیش از 82 کس، بازو، به هم.

ناگاه رندی از دکانی بیرون پرید و شیخ رابگفت: آتشی در میان خلایق اوفتاده چونانکه با چشمان از حدقه بیرون درآمده به سمت بازار مکاره آتی حمله کرده و در یک چشم بر هم زدن تذکره سکه های زر از برای تحویل در دی ماه را ،یکجا به سودا برده اند.

شیخ فرمود:خدایت در بهشت کناد.سیاهه های دخل و خرج این دیار با ولایات اجنبی، تومانی صنار توفیر داشته که جز منفعت مشتی لنگ و لوک و درویش ،بهره ای را نمی جوید.

پس شیخ نعره برآورد که وضع مان زین پس توپ می شود و بشکن وبالا می انداخت که مریدان را جمله خوش گشتندی و همی بگریستندی و از هوش برفتندی.

دگر بار روزی مریدی ترسان نزد شیخ برفت و عرض کرد:یا شیخ خوابی دیدم بس عجیب.

خواب دیدم گدای سر چهار و سوق از من کمک قبول نکردی و بگفت که تو تحریمی و پولت پشیزی است بی ارزش.

شیخ فرمود:کمی دیر خسبیدی . گامبیا و زامبیا و موزامبیک هم ما را تحریم بکرده اند.

حیرانم از این عجایب تو در تو دگران را برق گیرد ما را جرقه پتو - پس مریدان نعره و فغان ها بزدند.

خواجه عبدالعزیز خادم خاص شیخ ما گوید روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از شرح حال خود با شیخ در جمع ورنایان حکایتی گوید.

تا کلامش خواجه بشنید،غرش کنان نزد شیخ برفت و بگفت :یا شیخ حالم دریاب که به غایت رسید.

شیخ فرمود:مریدا تو را چه شده؟

عرض کرد:مرادا در اضطراب اوفتاده ام و خون در کله ام جمع بشده،جهان در پیش چشمانم تیره گشته وشاخی بر سر جوانه کرده از این سخن که امیر برج شیشه ای میر داماد تو را ملک مقامران خوانده.

شیخ فرمود:سهل است.این توطئه دشمنان بودندی تا به ما ضرری بس گران وارد کردی اما لاجرم از خودشان غافل شدندی و گند کارهایشان بیرون زدی.

خواجه از این سخن دریافت که شیخ به فراست دانسته که اولاً خواجه عبدالعزیز با چه کسانی می پرد وچه می کند و دوم اینکه این وصله ها به شیخ ما نمی چسبد و دامانش از این سخن پاک است.پس چون مریدان این حکایت بشنیدند،آنقدر بگریستند ونعره کشیدند تا تسمه موتورشان بسوخت.

شیخ ما در خویشتن فرو رفته بود و با خود اندیشه می کرد که ناگاه شیخ ما را بگفتند که چه بنشسته ای که در بازار آتی معرکه ای از برای یک لقمه نان برپا شده که گر همین حالا بدانجا نشتابی،مریدان را در میانه بازار برهنه کرده ، چوب فلک زنند.

شیخ سراسیمه و نعره زنان به میان جماعت شد که مریدی بانگ برآورد:یا شیخ آتشی بر سرمان اوفتاده و بیلان های مشتریان از منفعت تهی گشته و حال آنکه جملگی تو را مقصر می دانند و مال خود را از ما طلب می کنند.

شیخ فریاد برآورد که این تذکره آتی زر عجب کوفتی است که جز حیرانی و سرگشتگی هیچ سودی در بر ندارد.

پس شیخ ناگزیر با چاخان هایی جماعت سرگشته را سرگرم کرد و در چشم بر هم زدنی فریاد کنان به بیابان گریخت و مریدان از هوش برفتندی.

"این مطلب طنز است"


اشتراک گذاری :
گزارش خطا
ارسال نظر