موسوي در بنبست مصدق!
28 مرداد 1332 كودتايي به وجود آمد که تلاشهاي چندين ساله مردم براي ملي شدن صنعت نفت و رهايي از استبداد به هدر رفت، و 22 خرداد 1388 حماسهاي در كشور به وجود آمد كه در تاريخ انقلاب اسلامي كمنظير بود ولي اتفاقات بعد از آن نگذاشت حلاوت و شيريني اين پيروزي در كام مردم باقي بماند.
ظاهرا در 28 مرداد 1332 مصدق با كودتاي آمريكايي – انگليسي از حكومت بركنار شد ولي در 22 خرداد 1388 موسوي نظام را به كودتا عليه خود متهم كرد در حالي كه كودتايي نرم را عليه جمهوري اسلامي در سر ميپروراند.
اين دو سياستمدار هر دو در حالي از صحنه رقابت سياسي حذف شدند كه گرد پيري بر چهرهشان نشسته بود. مرگ سياسي مصدق و موسوي دليلي مشترك داشت. مصدق و موسوي هيچگاه تنها به اتكاي شخصيت خود داراي محبوبيت فراگير در ميان مردم نبودند. مردم ايران، مردمي مذهبي و پايبند به سنتها و ارزشهاي مذهبي هستند و به همين دليل هميشه به روحانيت به عنوان مبلغان ديني نگاهي فراتر از شخصيتهاي سياسي و حكام و سلاطين داشتهاند. پيوند بين مردم و روحانيت عليرغم تمام تلاشهاي حكومتهاي استبدادي و استعماري گسسته نشده است. اين پيوند باعث شده كه مناسبات سياسي مردم با حكومت هميشه تحتتاثير روحانيت آگاه باشد.
مصدق اين توهم را در سر داشت مردمي كه در خيابانها در 31 تير 1331 آمدهاند و درود بر مصدق گفته اند تماما حامي بيچون و چراي او هستند. براي همين در 27 مرداد 1332 در جواب نامه آيتالله كاشاني نوشت: «اينجانب مستظهر به پشتيباني ملت ايران هستم. والسلام» مرحوم آيتالله كاشاني در 27 مرداد 1332 و با توجه به شواهدي كه دال بر وقوع كودتا عليه دولت مصدق ميديد، نامه را به مصدق نوشته بود. آيتالله در نامه نوشته بود عليرغم تمام خصومتهايي كه به ايشان از سوي مصدق و طرفدارانش شده است باز هم حاضر است براي ملت و كشور به ميدان بيايد: «گرچه امكاني براي عرايضم باقي نمانده، ولي اصلاح دين و ملت براي اين خادم اسلام بالاتر از هر احساس شخصي است.» اما توهم مصدق باعث شد كودتاي آمريكايي – انگليسي 28 مرداد به وقوع بپيوندد. در واقع مصدق هر آنچه از حمايت مردمي داشت به پشتوانه حمايت علما مخصوصا آيتالله كاشاني بود. اما تفكر ضدروحانيت و سكولاري كه جبهه مليها داشتند آنها را هميشه از عامه مردم منزوي كرده بود. اين تفكر باعث شده بود كه بيشترين حملات و توهينها به مقدسات و روحانيت توسط آنان بشود. نواب زنداني و به منزل آيتالله كاشاني تعرض شد.
حضرت امام (ره) در عتاب تندي كه نسبت به جبهه مليها در مورد اعتراضات خياباني آنها به لايحه قصاص در سال 60 داشتند آنها را دنبالهروي دكتر مصدق دانستند و به نقد مصدق ميپردازند: «يك گروهي كه با اسلام و روحانيت اسلام سرسخت مخالف بودند. از اولش هم مخالف بودند. اولش هم وقتي كه مرحوم آيتالله كاشاني ديد كه اينها خلاف دارند مي كنند و صحبت كرد، اينها [اين] كار كردند [كه] يك سگي را نزديك مجلس عينك به آن زدند و اسمش را "آيتالله" گذاشتند! اين در زمان آن (مصدق) بود كه اينها فخر ميكنند به وجود او. او هم مسلم نبود. من در آن روز در منزل يكي از علماي تهران بودم كه اين خبر را شنيدم كه يك سگي را عينك زدهاند و به اسم "آيتالله" توي خيابانها ميگردانند. من به آن آقا عرض كردم كه اين ديگر مخالفت با شخص نيست! اين سيلي خواهد خورد. و طولي نكشيد كه سيلي را خورد. و اگر مانده بود سيلي بر اسلام ميزد. اينها تفالههاي آن جمعيت هستند كه حالا قصاص را، حكم ضروري اسلام را، "غير انساني" ميخوانند (صحيفه امام، ج 4، 25 خرداد 1360)»
فارغ از آنكه موسوي به مصدق گرايش داشت و مرحوم شهيد آيت، نماينده مردم در مجلس شوراي اسلامي بنا بر همين گفتههاي حضرت امام و نوع نگاه موسوي به مصدق، شديدترين اعتراضات را به موسوي ميكرد؛ اما متاسفانه روندي را كه ميرحسين موسوي در بعد از انتخابات رياستجمهوري در پيش گرفت همان بود كه محمد مصدق در 1332 دنبال كرد. موسوي به لطف انقلاب اسلامي و حمايتهاي حضرت امام و رهبر معظم انقلاب در سي سال گذشته توانسته بود در مسئوليتهاي مختلف در نظام جمهوري اسلامي ايفاي نقش كند و نكته حائز اهميت آنكه موسوي مهمترين مسئوليت خود يعني نخستوزيري را وامدار حضرت امام و مقام معظم رهبري بوده است. اطرافيان موسوي ميدانستند كه مردم ايران، مردمي پايبند به مذهب هستند لذا موسوي بايد براي كسب وجاهت در ميان مذهبيون در دوران تبليغات انتخاباتي خود، به ديدن مراجع تقليد و نمايندگان وليفقيه در استانها ميرفت اما موسوي هم به مانند مصدق دچار اين توهم شد كه مردم او را ميخواهند و اين اقبال فقط به خاطر شخصيت خودش است. در واقع موسوي در بنبستي گير كرد كه مصدق در همان بنبست مانده بود!
اين توهم باعث شده بود موسوي ظرف چند ماه سرمايه اجتماعي به ميدان آمده براي مشاركت در سرنوشت سياسي كشور را به هدر بدهد، دقيقا كاري كه مصدق با سرمايه اجتماعي بعد 31 تير 1332 كرد. موسوي هم خود را مستظهر به راي ملت ميدانست و حتي به همان 13 ميليون خود هم قانع نبود و ادعاي رأيي فراتر از 13 ميليون داشت. ولي گذر زمان نشان داد كه او به راحتي ظرف چند ماه حتي نتوانست مردمي را كه فكر ميكرد حاميانش هستند را نگه دارد. جريان فكري كه از موسوي، به عنوان نردباني براي رسيدن به اهداف خود استفاده ميكرد، امروز ديگر نقاب نفاق خود را كنار زده است. حوادث روز عاشورا، اظهارات توهينآميز لندننشينان حامي موسوي نسبت به ارزشهاي ديني همه نشان از حركت اين طيف در همان مسير جبهه ملي ميباشد.
امروز اين جريان با تابلوي دین و اسلام و هدف سكولاريزه كردن نظام وارد شده است و همان تز اسلام منهاي روحانيت را پيگيري ميكند. 28 مرداد روز مرگ سياسي مصدق بود؛ روزي كه فكر ميكرد حاميانش بسيارند! و براي موسوي هم، 9 دي روز مرگ سياسياش محسوب ميشد، روزي كه مردم فارغ از اينكه به چه كسي راي داده بودند به نشانه اعتراض به فتنهگران به خيابان آمده بودند. روند تحولات سال 1388 اما تفاوتي اساسي با سال 1332 داشت. مردم در سال 1332 آنچنان ضربهاي خوردند كه تا سالها بعد از آن تحرك عمدهاي از مردم ديده نميشد. دوراني كه از آن به دوران تشديد استبداد پهلوي نام ميبرند. اما در سال 1388 مردم با حضورشان نگذاشتند فتنهگران سرنوشت كشور را در دست بگيرند، هر چه مدت زيادي كشور در تلاطمهاي سياسي به سر ميبرد ولي در 9 دي و 22 بهمن پرونده آن به حول و قوه الهي بسته شد.
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-1«بعد از اینکه مصدق نخست وزیر شد، در همان سال اول نخست وزیری، دو بار با وقت قبلی به ملاقات او رفتم.
بار اول روزی بود که من [به همراه چند تن از علما] ... به منزل دکتر مصدق در خیابان کاخ -فلسطین کنونی- رفتیم. او روی تخت خواب دراز کشیده و زیر پتو بود و ما هم روی صندلی نشسته بودیم.
مصدق با تعجب گفت: "شما هر روز برای نماز به مسجد می روید؟" گویی آن طور که باید و شاید، چندان از کم و کیف برگزاری نماز جماعت در مساجد کشور وقوف و آگاهی نداشت، زیرا این جمله پرسشی را دکتر مصدق به صورت جدّی در حضور خود من گفت.
عجیب تر از این استعجاب، قضیه ای است که در دومین ملاقاتم با دکتر مصدق، بین من و او اتفاق افتاد. موضوع از این قرار بود که بهایی ها در شهرستان ها مسئله ساز شده بودند و قدرت نمایی می کردند. به امر حضرت آیت الله العظمی آقای بروجردی وقت ملاقات گرفتم و نزد او رفتم.
مانند همان دفعه قبل، او روی تخت خواب و زیر پتو خوابیده بود. پیام آقای بروجردی را به ایشان رساندم و گفتم: "شما رئیس دولت اسلامی ایران هستید و الآن بهایی ها در شهرستان ها فعال هستند و مشکلاتی را برای مردم مسلمان ایجاد کرده اند؛ لذا مرتباً نامه هایی از آنان [یعنی از مردم مسلمان] به عنوان شکایت به آیت الله بروجردی می رسد. ایشان لازم دانستند که شما در این باره اقدامی بفرمایید."
دکتر مصدق بعد از تمام شدن صحبت من به گونه تمسخر آمیزی، قاه قاه و با صدای بلند خندید. گفت: "آقای فلسفی از نظر من مسلمان و بهایی فرقی ندارند؛ همه از یک ملت و ایرانی هستند"!
این پاسخ برای من بسیار شگفت آور بود زیرا اگر سؤال می کرد فرق بین بهایی و مسلمان چیست، برای او توضیح می دادم. اما با آن خنده تمسخر آمیز و موهن دیگر جایی برای صحبت کردن و توضیح دادن باقی نماند. لذا سکوت کردم و موقعی که به محضر آیت الله بروجردی رسیدم و این جمله را گفتم ایشان نیز به حالت بهت و تحیّر پیام وی را اسماع کرد.»
(خاطرات و مبارزات حجت الاسلام فلسفی، صفحات 137 تا 139)
2-آیت الله مدرس درباره مصدق به همین صراحت می گوید: «... پایه و كلاس اول سیاست عوام فریبی است و من با نبوغ و دهائی كه در آقای مصدق السلطنه سراغ دارم یقین دارم كه ایشان همیشه در كلاس اول سیاستمداری باقی خواهند ماند.»
گزارش خطا
0 پسندیدم
ارسال نظر
اخبار روز
خبرنامه
