بوی عید، بوی توپ، رونق بازار
خبری از «برق کفش جفتشده تو گنجهها» نیست و عرق شرم نشسته بر پیشانی پدران ما. فرهاد، ساده گفتی «عشق یک ستاره ساختن با دولک»، ساده است امروز، هم چون هزینه ندارد. راستی «ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه» هم خاطره شد و «گل محمدی خشکشده لای کتاب» عطری ندارد. فرهاد، علامت تعجب امروز برای تویی است که عیدمان با «بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی» تو میآمد. امروز برایت نوشتیم تا بدانی اینجا، جایی که ما در آن ایستادهایم؛ جایی که درخت دارد، آفتاب دارد، ماه دارد، باران دارد، برف دارد، مادر دارد، دوست دارد، پدر دارد، کودک دارد و آدمهایش میتوانند هر از گاهی عاشقانهها را برای یکدیگر پرواز دهند، بیآبی در مسکن مهر جایگزین «بوی باغچه و بوی حوض» شده است.
«عطر خوب نذری» اما هنوز هم برپاست ولی دیگر کسی شب جمعه، پی فانوس، توی کوچه گم نمیشود. «جوی لاجوردی» خشک شده است و «هوس یه آب تنی» خوب هم که داشته باشی میشود یک سوم حقوق یک کارگر ساده. با همه اینها بازهم عید است و تکاپوی مردم برای آبروداری جان تازهای به بازار بخشیده است و مسئولان هم رونق بازار را به نام خود سند میزنند...
گزارش خطا
0 پسندیدم
ارسال نظر
اخبار روز
خبرنامه
