بورس‌نیوز(بورس‌خبر)، قدیمی ترین پایگاه خبری بازار سرمایه ایران

      
جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ - ۰۹:۳۹

درخواست احمدی نژاد برای مناظره با سروش

کد خبر : ۷۲۹۱۱
حجت الاسلام مسعود شفیعی کیا

در حمله اول ناتو به عراق در سال 69 ، گردان های عملیاتی لشگر 27 محمّد رسول الله صل الله علیه وآله که هنوز تشکیلات سازمانی زمان جنگ را حفظ کرده بودند در منطقه مستقر بودند که اوّلاً مانع استفاده احتمالی متحدین از خاک ایران شوند که آمریکا در نامه ای از ایران آنرا خواسته بود و حضرت آقا مخالفت کرده بودند. و در ثانی هرگونه تجاوز احتمالی را دفع کنند.

به دلیل شهادت اکثر کادر گردان خودمان در آخر جنگ و انحلال « گردان کمیل » به « گردان مقداد » رفته بودیم .

حدود چند ماهی از پیش بینی های سابقه دار فرمانده وقت سپاه « محسن رضایی » می گذشت که روز حمله آمریکا و متحدینش به عراق در دوکوهه با نگاه به ساعتش گفته بود : درست چهل وپنج دقیقه بعد آمریکا به ایران هم حمله می کند و شما اولین کسانی هستید که با او درگیر می شوید و ...

خلاصه بعد از چند ماه آماده باش نظامی به روزمرگی افتاده بودیم ، تا اینکه در مقبره مطهر حضرت « سبزه قبا (سلام الله علیه ) » در دزفول متوجه اطلاعیه ای شدم که از سخنرانی آیت الله مصباح در همانجا خبر می داد.

موضوع سخنرانی « سکولاریسم » بود ، راستشو بخواهید ، اون زمان این کلمه ها یه خورده بگی نگی فلمبه سلمبه بود و برای خودش پزی داشت . ولی با شناخت اندکی که از آقای مصباح به عنوان شاگرد علامه طباطبایی داشتم برایم شرکت در آن جلسات مهم بود ، که انصافاً هم در جهت گیری فکریم این مباحث تأثیر خوبی داشت .

با گرفتن مرخصی از گردان و به هر صورت که بود به آن جلسه که بانیش آقای « محسن اراکی » امام جمعه وقت دزفول بود ، می رفتم .

هشدار آقای مصباح از تفکرات نهفته ی اشخاصی در کادر نظام که به سکولاریسم گرایش دارند و یا خاطره ی کل کل یکی از همان ها در لندن با استاد در اثبات آموزه های سکولاریسم که ایشان می گفت از مسئولان وقت نظام هم بوده از موارد جالب آن مباحث بود.

موضع عجیب آیت الله مصباح درباره رزمندگان و جبهه ها

ولی در یکی از جلسات درباره ی جنگ و رزمندگان ، استاد موضعی گرفتند که نتوانستم بسیجی گریم را بروز ندهم و به نقدی مودبانه بر نیایم .

آقای مصباح در موضوع تأثیر معنویات در جلب عنایات و نصرت إلهی سخن می گفتند که ناگهان با جمله ای تپش قلب من یکی را که زیاد کردند .

ایشان در اوج سخنرانی خود به این مضمون گفتند : « اگر منکرات و چیزهایی که در سنگرهای دشمن و عراقی ها هست در سنگر های رزمندگان ما بیاید نتیجه همینی می شود که در اواخر جنگ دیدیم و ... »

خداییش یکه خوردم چراکه آنچه که در سنگرهای دشمن بود غالباً عبارت بود از شراب و ورق و آلودگی و دخترکانی که اجباراً یا اختیاراً به جبهه ها آورده می شدند و معنایی که از این سخن در ذهن خطور می کند ؛ یعنی رزمندگان ما در اواخر جنگ به این خبائث آلوده شده اند.

همان رزمندگان مظلوم وغریب آخر جنگ که گوشت قربانی جبهه های غرب وجنوب شده بودند و بدن نحیفشان مملو از سموم شیمیایی وترکش های بی امان بود و وجه المصالحه ی سیاسیکارانی شدند که قصدشان از اول نوشاندن جام زهر به امام راحل بود.

در هنگامه ای که خیلی براِی آینده نظام و مقابله با تهدیدات فکری در تهران و قم مانده بودند و با خوردن آب سرد مباحثه ی حفظ نظام می کردند این اندک رزمندگانی بوnند که با وجود کمی سن ولی با عطش بیت المقدس 7 و ابوغریب و شرهانی و سرمای جانفرسای الاغلو دست وپنجه نرم می کردند تا حرف امام بر زمین نماند . ولی حالا نزدیک دوسال پس از جنگ اگر توسط عالمی وارسته متهم شوند در آینده ی دور تر چه تصوری از این رزمندگان مظلوم در اذهان باقی خواهد ماند؟!

نگرانیم از آنجا بیشتر می شد که جمع حاضر اکثراً جوانان دانشگاهی و جنگ ندیده بودند که لابد این سخن عالمی وارسته در ذهنیت آنان اثر می گذاشت .

اگر کس دیگری بود همانجا بلند می شدم وحرفم را می زدم ولی احترام کردم و روی کاغذی خدمت ایشان مودبانه خود را رزمنده ای معرفی کردم ونوشتم : اگر چند مورد هم خدمتتان گزارش شده است نباید تسری داد به تمام جبهه و از آن نتیجه ی کلّی گرفت و خدمت ایشان عرض کردم که من به عنوان شاهدی از اواخر جنگ خدمتتان عرض می کنم که من در مدت کوتاهی که بین رزمندگان بودم بزرگ مردان کوچکی را دیدم که نمونه اش را حتّی در حوزه هم ندیده ام و آن چیزی که جنگمان را آنگونه تمام کرد جفای دوستان در نیامدن به جبهه و خیانت برخی از مسئولان بود که مثلث تحمیل جام زهر را شکل داده بودند و ...

ایشان کاغذ را که خواندند بر سخن خود تأکید کردند و با سخنی که تمامی آنرا به یاد ندارم بر دانسته ی خود پایدار ماندند.

فکر کنم تا سه بار این نوشتن را در روزهای بعد نیز تکرار کردم ولی ...

آنچه که انگیزه ام را نسبت به این کار بیشتر می کرد این بود که حیفم می آمد عالمی به این روشنی که گاهی جلو تر از زمان خود را می بیند در چنین موضع گیری خلاف واقع وارد شوند .

بالاخره با هماهنگی با مسئول گردانمان جلسه آخر که فرا رسید خدمت ایشان رفتم و سلام کردم ، با لبخندی صمیمانه پاسخ سلامم را دادند ، گمانم این بود ایشان از لباس بسیجی ای که به تن داشتم متوجه شده بودند که نویسنده ی آن نامه ها من هستم .
خدمتشان عرض کردم : « حاج آقا از طرف فرمانده گردان مقداد آمده ام شما را به دوکوهه دعوت کنم تا برنامه ای هم نزد رزمندگان داشته باشید. » ایشان که به طرف ماشین در حرکت بود مکثی کردند و با همان لبخند نگاهم کردند و گفتند : « دکتر گفته گرما برای قلبم سم است و بیش از این را نمی کشم . » گفتم : « حاج آقا شما بزرگواران باید بیایید در بین رزمندگان تا نگرانیتان برطرف شود .» خنده ای کردند و گفتند : « بیش از این توان ندارم . » و با فرستادن سلامی به رزمندگان راهی خودرو شدند .

بیشتر اصرارم برای این بود که تصور می کردم که اگر استاد به دوکوهه بیاید و جمع را ببیند که رزمندگان پایان جنگ هم بینشان بودند نظرشان مساعد می شود.

البته بعدها از برخی از رزمندگان شهرهای دیگر حضور استاد در جبهه ها زمان جنگ را شنیده بودم ولی در آن مقطع حضور ایشان برایم مهم بود.

شاید آداب اداری دعوت و از این دفتر دستک ها را بلد نبودم و چون با دعوتی بسیجی سراغ ایشان رفته بودم دست خالی برگشتم

گرچه آن برخورد صمیمانه ی ایشان برای من که بزرگانی را کم و بیش در تهران ملاقات کرده بودم برایم خیلی جذاب بود ولی این ماجرا برایم چند نکته را در ذهنم خاطر نشان کرد که مهمترین نتیجه ی آن این بود که نظرات علمی استاد همانطور که رهبری معظم انقلاب اسلامی هم فرمودند می تواند عقبه ی تئوریک نظام و ملاک و روش در رشته ی خود باشد ولی در تشخیص موضوعات ومصادیق همانطور که در این خاطره گذشت ملاک بودن دیدگاهها خیلی منطقی نیست

این قاعده درباره ی بسیاری از بزرگان صدق می کند و اگر هم اشارات رهبری معظم انقلاب اسلامی درباره مصادیق و موضوعات برای ما ملاک شده است به چند دلیل می باشد : اوّلاً ؛ ارتباط غیبی و غیر شهودی ولی فقیه با حجتش امام زمان علیه السلام و الهامات لطیفانه مولا به ایشان بسیاری از غبارها را کنار می زند و راه را نشان می دهد.

در ثانی ؛ خصوصیات فردی امام خامنه ای چون حضور در تمام عرصه های انقلاب اسلامی که ایشان را می توان تاریخ مصور انقلاب اسلامی دانست از ایشان شخصیتی منحصر به فرد و مجرّب ساخته است که کسی را در نظام با ایشان نمی توان مقایسه کرد .

و ثالثاً ؛ همواره رهبری در بیان مصادیق و موضوعات اقناعی عمل می کنند و شنونده را درباره ی آن توجیه منطقی می کند و به شنیده ها و تحلیل تحلیل سازان بسنده نکرده بلکه از اخبار موثق و مطمئن سخن می گویند.

گرچه با همه این احوال باز از باب « نصیحت لأئمه مسلمین » ما موظفیم که رهبران را از مواردی که به نظرمان می آید که باید به اطلاع ایشان برسانیم با خبر کنیم و یکی از دلائل دیدارهای مستمر ایشان با اقشار مختلف و شنیدن سخن ایشان همین می تواند باشد.

ولی افراد دیگری که مورد تأیید رهبری و بلکه ملاک فکری نظام مطرح شده اند ، نمی توان بر مصادیق و موضوعاتی که مطرح می کنند تکیه کرد به خصوص اگر متوجه شویم اولویت بندی و ملاک هایی که مطرح می شود با نشانه گیری های رهبری سازگار نیست .
مثلاً دو بزرگواری که هر دو به عنوان پایه های فکری ونظری نظام مطرح هستند مثل آیت الله جوادی آملی و آیت الله مصباح در انتخابات سال 84 هرکدام مجزا حامی نامزدانی شدند که اختلافات فاحش و اصولی با هم دارند و نمی توان گفت هردو در تشخیص مصداق درست گفتند و یا هردو در تشخیص مصداق اشتباه کردند. بلکه ملاک هایی که رهبری تشریح کردند راه را بر ما هموار کرد.

ولی ما در مواجهه با آثار ایشان مثل تفاسیر ارزشمند قرآنی آقای جوادی آملی و یا آموزش عقائد استاد مصباح و قرآن پژوهی های ایشان و یا فلسفه ی حکومت در اسلام که در وانفسای دولت دوم خرداد مطرح شد و سخنان پر ارزش ایشان در حسینیه شهدای قم که کتاب شده است و چالش های فکری روز را مثل « هرمنوتیک » و « پلورالیسم » را ایشان مجاهدانه و به زبان عامه فهم مطرح کردند و تقابل ایشان با تئرریسین سلطه ( سروش ) در دهه هفتاد و سخنان و آثارعلمی ایشان چون مناظرات ابتدای انقلاب ایشان با سران الحاد هیچگاه از قاموس نظری انقلاب اسلامی پاک نمی شود.

وقتی دکتر احمدی نژاد «سروش» را کوچک تر از مناظره با «آیت الله مصباح » دانست

البته در اینجا بد نیست که نظر شما را جلب خاطره ای جالب ازاولین آشناییم با « دکتر احمدی نژاد » هم بکنم . یادم نمی رود هنگامی که جناب سروش تئوریسین فراری فتنه در سایه حمایتی دو دولت گذشته کری می خواند و مغرورانه در پاسخ پیشنهاد مناظره ی استاد مصباح جسورانه گفته بود ایشان در سطح علمی من نیست .

دکتر احمدی نژاد به عنوان استادی بسیجی وی را به مبارزه طلبید و چنانچه به یاد دارم در مقاله ای که در روزنامه ی رسالت منتشر شد سروش را کوچک تر از این خواند که با بزرگانی چون استاد مصباح مناظره کند و خود را به عنوان استاد دانشگاه هم شأن وی دانست تا مناظره نماید ، گرچه سروش زیر بار نرفت ولی برای من شجاعت و خلوص این استاد که بحمدلله الان رئیس جمهور ما می باشد از نکات فراموش نشدنی سال 74 می باشد.
در آخربا خبر شدیم استاد مصباح به دلیل بیماری استخوانی و ضعف غضروفی از فعالیت های تبلیغی منع شده اند و به اجبار بر صندلی چرخدار می نشینند برای من و خانواده ام که در دوران بازداشت به اتهام قصد سؤال از رفسنجانی مورد لطف ایشان قرار گرفتیم و پس از آزادی ، ایشان شخصاً به منزل ما آمد و ما را مورد مهر خود قرار دادند تصویر ویلچر نشینی ایشان خیلی سخت و نگران کننده بود و همواره دعاگوی ایشان هستیم .

از دوستان نیز می خواهم که در شب ها وروزهای نورانی ماه مبارک رمضان برای سلامتی ایشان و پیروزی دولت و رئیس جمهور بی نظیرمان و تعجیل در ظهور موفورالسرور امام مهدی علیه السلام آن نزدیک کننده قلب ها دعا کنند.


اشتراک گذاری :
گزارش خطا
ارسال نظر
captcha